نوشته های سید عارف علوی
 

طیب نیا وزیر اقتصاد دولت یازدهم:

شبهایی که قرار است یارانه بپردازیم، شب مصیبت عظمای دولت است.

خیلی جالب است . 

تنها باری که دولت به مردم سودی مستقیم و مشخص رسانده است در همین دولت نهم و دهم و الان دولت یازدهم است.

شاید این صدمین باری باشد که دولت منت این چهار قران پولی را که به ملت می دهد بر سر ملت می گذارد .

آقایان دولتی اولا مگر ارث پدرشان را به ملت داده اند که منت می گذارند.

همچنین آقایان دوما مگر با یارانه ها غیر این می کردند . فرض کنند دارند یارانه آبو برق استخر همسایه های متمول خودشان را می دهند.

این آقای طیب نیا وقتی که دولت ها یارانه همه مصراف بیهوده و بی رویه را می دادند و همه اش در جیب پول دارها می رفت کجا بود تا شب عزا با فقیران و کوخ نشینان بگیرد.

چرا هیچ کس از درآمد افزایش قیمت ها حرف نمی زند و همه از این چهار قران پول حرف می زنند.

در ضمن جهت اطلاع ایشان و جناب زنگنه عرض می کنیم که اگر رییس شما 250 هزار بیشتر از نصف مردم ایران رای آورده پرداخت یارانه در دولت خود شما و با تبلیغات وسیع صدا و سیما 99/7 درصد رای آورده است.

وای به حال دولتی که شب شادی ملتش برایش شب مصیبت عظما باشد

رییس جمهور از این توهین های مکرر اعضای دولتش به ملت عذر خواهی کند 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:48  توسط سید عارف   | 

این خبر را که دیدم برایم جالب بود :

حمایت فیلسوف نامدار ایرانی دکتر رضا داوری اردکانی از توافق هسته ای: به این قدرت و اعتبار و عزت پشت پا نزنیم.

رفتم و در سایت ها  مطلب را خواندم و دیدم عجب استدلال های ساده لوحانه و ناشی از عدم شناختی از یک فیلسوف در این نوشته است.

یاد جملات و نظرات یکی از شاگردان فلسفه دان علامه مصباح افتادم که به خاطر به به و چه چه اطرافیان،  حامی سروش شد و البته مجدد از اشتباه خود توبه کرد و البته هنوز هم گهی بر این مسیر است و گهی بر مسیر دیگر.

خدا به داد خواص ما برسد که در پیچ تندی قرار گرفته اند و فرمان هایشان همه پیر است و خراب.

خدا کند درست بپیچند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:48  توسط سید عارف   | 

 

 

 

رییس جمهور  محترم جناب آقای حسن روحانی از روزهای اول حضور در مسئولیت خود از کاسبان تحریم نام برده اند.

البته به همان شیوه دکتر احمدی نژاد که لیست فلان در جیب من است و .... هرچند اسم همان چند نفری را که هم بردند مثل آقای هاشمی و خانواده و آقای ناطق و .... نیز بلوا به پا کرد و به جایی نرسید.

ما از گذشته کاسبان ذلت و خود باختگی را می شناخته ایم،  ولی با کاسبان تحریم جدید آشنا نیستیم.

از آنجا که تحریم سالهاست بر ملت ایران تحمیل شده است و تا سال 84 نیز همواره دولت های حاکم بر کشور یا تکنو کرات بوده اند و یا اصلاح طلب و چپ ( با توجه به ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی 8 سال و خاتمی 8 سال ، و اینکه این دو نفر از حامیان جناب روحانی هستند) و با توجه به اینکه خود آقای روحانی سالها مسئولیت گفتگوهای هسته ای را به عهده داشته اند و می دانسته اند که چه زمانی چه اتفاقی در حال وقوع است و این اطلاعات است که می تواند به کاسبان در کاسبی خود کمک کند ، به نظر می رسد که منظور جناب روحانی از کاسبان تحریم همین دوستان خودشان باشند و خجالت می کشند که دوستان خودشان را لو بدهند ولی اگر غیر این است و افراد دیگری هم به جمع کاسبان تحریم اصلاح طلب و یا تکنو کرات اضافه شده اند و دوستان ناراحت چند دست شدن بازار هستند خوشحال می شویم این کاسبان تحریم تازه به دوران رسیده را نیز معرفی نمایند تا بفهمیم که نسل سوم  کاسبان تحریم چه اعجوبه هایی هستند.

ما با کاسبان تحریم در هر دولتی مخالفیم.

کاسبان تحریم همان هایی هستند که بی هیچ هنری اکنون در زندگی های تجملی خود غرقه اند.

کاسبان تحریم همان هایی هستند که فرزندانشان در آن سوی آب ها با پول های باد آورده مشغول تحصیل اند.

آقای روحانی اگر راستگو هستید کاسبان تحریم را با نام  و مشخصات به قوه قضاییه معرفی نمایید.

در غیر این صورت شما نیز از کاسبان تحریم هستید.

این کار کاسبی با کاسبان تحریم است؛ اگر کاسبی باشد !!!!!!!!

 


برچسب‌ها: کاسبان تحریم, حسن روحانی, تجمل, نسل سوم, هاشمی رفسنجانی
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:39  توسط سید عارف   | 

 

دیگر هیچی نبود و تنها غبار بود...

این آخرین جمله کتاب 146 صفحه ای یزله در غبار است. نشر ثالث این کتاب را با قیمت 8500 تومانی به کتابفروشی ها سپرده است. البته این کتاب سومین کتاب ضد ادبیات پایداری و به قولی ضد جنگ است که هر کدام با هدفی قصد تهی کردن دفاع مقدس مردم ایران را داشته اند.

اینجانب یعنی سید عارف علوی، آن را از نمایشگاه کتاب بیست و هشتم خریده، به خانه برده و خواندم.

برای هیچ مرکز و گروه و دسته و حزب و اتاق فکری کار نمی کنم و به صورت خیلی فردی و درون زا عاشق دفاع مقدس مردمان ایران زمین هستم. هیچ مواجبی هم از قبل این نوشته ندارم. در ضمن به عمرم جناب آقای علی صالحی را ندیده ام و هر چه هم تلاش کردم قبل از نوشتن این یادداشت با ایشان صحبتی کنم موفق نشدم.

کینه ایشان را به دل ندارم و ایشان را نادیده از خود برتر و بالاتر ( ان شاء الله ) می دانم ، چه اینکه از لحاظ سنی گویا از ما بزرگتر هستند و امیدوارم در روز قیمت خداوند همه نعمت هایش را نصیب ایشان کند.

بعد از این اعتراف که لازم بود و تجربه نوشته قبلی ام به من آموخت که ابتدا شهادتینم را بگویم به سراغ کتاب می روم.

امیدوارم برادرم جناب صالحی از ما دلگیر نشوند و اگر چه ایشان توضیحاتشان را با قلمشان در کتاب داده اند و اکنون زمان برداشت ما از قلم ایشان است ولی اگر نکته ای داشتند در پاسخ به دغدغه های ما بگویند.

داستان کتاب، قصه مردمان یک شهر نامشخص در جنگ ایران است که احتمالا آبادان است و خرده روایت هایی از جنگ و پس از آن و بیان تاثیرات مخربی که جنگ بر مردم این شهر گذاشته است.

ابتدا بگویم که علت نوشتن این یادداشت اهمیت و ارزش این کتاب نیست و صرفا به دلیل اهمیتی است که برای دفاع مقدس قائل هستم و اگر این کتاب در هر زمینه دیگری نوشته شده بود شاید هیچگاه آن را مطالعه نمی کردم.

دلیلش نیز ابتدایی بودن ادبیات کتاب و متن به نسبت سخت خوان و زبان محاوره ای کتاب است. به نظرم کتاب داستان بلندی است با شخصیت هایی پرداخت نشده و مکانی نامعلوم و نامشخص که به نظر می رسد آبادان است، چون که هم پالایشگاه دارد و هم ویران است و هم غبار گرفته است و هم شط دارد ولی در داستان که دو بار آن را خوانده ام، به نظرم نامی از اسم شهر نمی آید.

با اینکه شخصیت های داستان اندک هستند ولی هیچکدامشان به ذهن نمی نشینند و با ذهن خواننده همراه نمی شوند.پی رنگ داستان ضعیف است و در برخی صحنه ها بیشتر به فیلم های رمبو شباهت دارد و آدم خیال می کند در حال دیدن فیلم «اولین خون» است و اینجا هم جنگ ویتنام بوده است.

غلط های ویراستاری کتاب زیاد است و توصیف های داستان نارسا است و تصویری در ذهن جای نمی گیرد

خیلی جستجو کردم که مصاحبه ای از جناب صالحی بخوانم و ببینم که آیا ایشان این کتاب را در رابطه با 8 سال دفاع مقدس ما و شهری مثل آبادان یا خرمشهر نوشته اند یا مثلا برای جنگ امریکا با ژاپن و شهری مثل هیروشیما ؟

 متاسفانه چیزی پیدا نکردم،  ولی شواهد داستان بیشتر با آبادان جور می آید تا ویتنام یا هیروشیما.

البته احساس و برداشت شخصی خودم این بود که ایشان عمد داشته اند که نام شهری برده نشود و همه چیز گنگ و نامشخص باشد دقیقا مثل عاقبت مردمان بدبخت و دیوانه شهر.

حس های رمانتیکی در داستان وجود دارد که بیشتر به رمانها و فیلم های زنانه قدیم انگلستان شبیه است( صفحه 69 )

همه مردمان این شهر بی عاقبت و خاک بر سر و بی هدف و گنگ هستند. اگر مجبور نبودند یک لحظه در شهر نمی ماندند( صفحه 63 و مکرر در صفحات دیگر)

هر کسی به دنبال چیزی است:  یکی به دنبال اشک هایش(صفحه 11)، یکی به دنبال عروسش(صفحه 58)، یکی به دنبال عروسکش(صفحه 58)، یکی به دنبال داماد، یکی به دنبال بدنش(صفحه 109)، یک دیگر به دنبال موتور وسپای آبی رنگش( صفحه104) و دیگری دنبال سنگی بر گورش( صفحه121) یکی دیگر به دنبال آواز هایش(صفحه 125)، یکی دیگر به دنبال چشم ها و خوابش(صفحه 132)، یکی به دنبال شادیش(صفحه140)و نکته جالب این است که هیچیک به گمشده خود نمی رسد.

اگر بگویم که این کتاب کم حجم یک سیاهچاله ناامیدی است حرفی به گزاف نگفته ام. کور سویی از امید در این داستان نیست. یک داستان به تمام معنی سیاه و تیره و کاملا ناامید.

از آنجا که دوران کودکی و نوجوانی خود را در دزفول و در شرایطی سخت و دلهره آور در طول مدت جنگ گذرانده ام ولی هیچگاه ذره ای ناامیدی در مردم این شهر ندیدم و البته این منحصر به این شهر نبوده و نیست.

در دوفصل پایانی و به خصوص فصل آخر غبار یا همان خاک های خوزستان بر سر مردم باریدن می گیرد و به عبارتی خاک بر سر مردم می شود. مکرر عاقبت مردم و جوانان را نیستی و مرگ و اعتیاد نشان می دهد. عروس داستان به سان آناکارنینا خودش را جلوی قطار می اندازد و یا دیگری خودش را از سه طبقه به پایین پرت می کند.

اسم خدا در چند جای داستان می آید ولی تاثیری در زندگی مردم و عمل و رفتار آنها ندارد، گویی اصلا خدایی نیست(صفحه 87).

نشان دادن چهره کریه جنگ برای ملتی که جنگی هشت ساله بر آنها تحمیل شده است نمی دانم به چه منظور صورت می گیرد و جوری ژست روشنفکرانه انسانی گرفته می شود که هر گونه کشتاری نادرست است چه از این طرف و چه از آن طرف(صفحه 93).

شهر، شهر مردگان محسوب می شود و شهر ارواح که هیچ امیدی در آن نیست. دامادش دیوانه است و عروسش زیر قطار رفته و مرده، پیرمردهایش کور هستند و بچه هایش سر بی بدن، ماشین عروسش به جای گُل کاری گِل کاری می شود. مهندس داستان که گویی غیر بومی هم هست نیز با نویسنده موافق است او می گوید:

 « این ها خودشون یک مشت خیالاتی و دیوونه هستن و می خوان تو رو هم دیوونه کنن ...»(صفحه 79 )

در این داستان اهمیتی که برای مفاهیمی مثل ایثار، مقاومت و توکل و ... قائل شده است به اندازه یک دهم کلماتی که در مورد «عینک ری‌بن» زده شده نیست، اگر نگویم که اصلا به انها اشاره ای هم نکرده است.

زنی که طبیعتا دیوانه است و قاه قاه به وضعیت خودش می خندد به سبیل کلفت شوهرش می نازد.(صفحه70)

پرستاری هم که شبانه روز کار می کند و شب ها نیز به غسالخانه می رود معلوم نیست برای چه هدفی کار می کند و در آخر هم روانی می شود و تا ابد کنار رودخانه خودش را می شوید(صفحه 96 تا 99 ) اینجا در اصل می خواهد بگوید که امثال سیده زهرا حسینی در  کتاب دا دیوانگانی هستند که هیچ وقت خوب نمی شود و هیچ هدفی نداشته اند.

کلام آخر این که ادبیات کتاب، ادبیات ضد جنگ است و هیچ ربط و ارتباطی با پایداری ملت ایران ندارد و هیچ نیازی به آن وجود ندارد.

این ادبیات برای کشورهایی مناسب است که جنگ افروز و به دنبال جنگ هستند و ارتباطی با مردم مهربان و مسلمان ما ندارد که همواره به دنبال حمایت از مظلوم و دشمنی با ظالم بوده اند.   

این را کلی می گویم : ممکن است کسی که برادرم سید حسن را شهید کرده است، بتوانم ببخشم ولی کسی را که علیه ارزشهای او می نویسد هرگز نخواهم بخشید چون آگاهانه می نویسد و می خواهد یاد و خاطره او را از بین ببرد و یا دیگرگونه به نمایش بگذارد. من حق دارم که نسبت به برادران شهیدم  و راهشان حساس باشم هر چند نمی دانم آنان حق دارند در موردشان بنویسید یا خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:53  توسط سید عارف   | 

 

 

روضه نوح یا روضه پوچ

خیلی وقت پیش می خواستم روضه نوح را مطالعه کنم.بعد از مطالعه کتاب گاماسیاب ماهی ندارد احساس کردم که نشر ثالث به دنبال نشر کتابهایی علیه دفاع مقدس مردم ایران و تطهیر منافقین است .این موضوع به وضوح در کتاب گاماسیاب ماهی ندارد وجود دارد و چون در قالب داستان است می تواند به زیرکی از مرز ممیزی بگذرد و زهر خودش را بریزد.

احساس کردم نشر ثالث به دنبال قلب واقعیت دفاع مقدس ماست و چرا نباشد که در روزگار ما پرفروش ترین کتابها نه کتابهای 500 نسخه ای ترجمه ای و غربگرای و واداده ناشرانی اینچنینی است بلکه کتابهایی مثل دا، نورالدین پسر ایران، لشکر خوبان و من زنده ام است که با افتخار از ایستادگی و مقاومت و سربلندی اسلام و ایران سخن می گویند و خط بطلانی هستند بر آنچه امثال این نشر و یا ناشرانی همچون آن در ترویج فرهنگ غربی در ایران به دنبال آن هستند.

سئوالی برایم پیش آمد که چرا دوست نویسنده ما از بین این همه ناشران انقلابی و دفاع مقدسی این ناشر را برگزیده است؟ دوست داریم بدانیم که علت این انتخاب چه بوده است؟ ناشران انقلابی از چاپ کتاب ایشان سرباز زده اند یا ایشان خود خواسته اند در نشری متفاوت و مخالف کتابشان منتشر شود؟

احساس کردم باید کتاب را بخوانم. حس خوبی نداشتم ولی سعی کردم منصفانه به کتاب نگاه کنم. همین جا می گویم که ما صرفا نوشته جناب محمودی را بررسی کرده ایم و داوری نسبت به شخص ایشان نداریم. چه اینکه می تواند ایشان نزد خدا از همه ما مقرب تر باشند. 

حسن محمودی داستان نويس، روزنامه ‌نگار، كارگردان و منتقد ادبی متولد ۲۰ اسفند ۱۳۴۹در نجف آباد است. او چند مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده است و این اولین رمان اوست.

رمان در واقع شرح حال پسری نوجوان به نام نوح است که ساکن نجف آباد است و می خواهد به جبهه برود. نوح رتبه اول کنکور می شود ولی به دلایلی که هرگز روشن نمی شوند در گزینش رد می شود و بالاخره شهید می شود.داستان گنگ شروع می شود و گنگ تر پایان می یابد.

تمام تلاش خود را به کار بردم تا بگویم جناب محمودی نخواسته است که ضد دفاع مقدس مردمان ایران اسلامی سخن بگوید، چه اینکه ایشان در گفتگوی خود نیز تاکید کرده اند که :

 «روضه نوح ذکر مصائب جنگ برخانواده ایرانی است. خرده داستان های «روضه نوح» شرح واقعه مثله شدن جوان هایی است که برای دفاع از تمامیت ارضی ایران از دل وطن به غرب می‌روند تا ایران برای همیشه ایران یک پارچه باشد. «روضه نوح» شرح الله اکبر مردمان بربام ها به هنگام مویه مادران عزیز از دست داده است. »

اما داستان ایشان چیز دیگری می گوید. به خود گفتم خوشبین باش و زود نتیجه مگیر.

در داستان ایشان اکثر رزمندگان به فکر فرار هستند و بسیجی ها نیز کمتر معرفی می شوند. بیشتر سربازان فراری مطرح می شوند.کشته شدن در جنگ از دید نویسنده نفوس بد زدن و به تعبیری کشته شدن است و نه شهادت. در این رمان عاشورا واقعه و شهادت فاجعه است.خمینی کبیر پیرمرد نامیده می شود و جز یکبار و به همین عبارت هیچ اشاره ای به او نیست و نه اثری و نه نشانه ای.همه شهدا و آزادگان دهاتی و بی سواد و خانواده های آنها عقب افتاده و بی هدف هستند.زبان و ادبیات حاکم بر داستان رنگ و بوی خوبی ندارد.در یکی از مهمترین صحنه های ترسیم شده در کتاب، سرباز کاشانی در میانه ذکر خاطره ای از ایثار شهید گلستان اینگونه سخن می گوید:

«داشتم توی شلوارم می ریدم. گفتم کارم تمومه. »

آدم های رمان جناب محمودی خواسته یا ناخواسته از درون تهی هستند. شاید ایشان خواسته است آدم هایش را واقعی نشان بدهد ولی این ژست، باعث تهی شدن شخصیت های رمان شده است. به عبارت بهتر یا نتوانسته اند و یا نشناخته اند، که اینگونه معرفی کرده اند.

جنگی که ایشان معرفی می کند می تواند یکی از جنگ های جهانی باشد و در هر جایی از دنیا اتفاق بیفتد.مواجهه او با شهید و شهادت و ایثار و ... مواجهه مناسبی نیست. احساس احترامی در رمان به آدمی دست نمی دهد.به عبارتی مردن های این رمان با مردن های رمان زاده آزادی جنگهای شمال و جنوب آمریکا تفاوت چندانی ندارند.البته به نظر می رسد ایشان عمد دارد که فضای معنوی حول شهید و شهادت را بشکند و با این ژست به کتابش اعتباری بدهد.ترسیم او از شهید بسیار سطحی و مادی و زمینی و نامانوس است. در صفحات 138 و 139 شهید را اینگونه معرفی می کند: «دندان های جنازه انگار تازه مسواک خورده اند » و یا در جای دیگر : « میان لب های نیمه باز هیکل افقی مانده» اینها بهترین توصیفات نویسنده از پیکر شهید است!!

به نظرم حساسیت و توجه ای که ایشان به درخت گارم زمینی دارند از حساسیتی که به شهید و شهادت دارند بیشتر است. در توصیف ایشان همه رزمندگان و حتی شهدا به نوعی به دنبال یکی از دخترهای محله بوده اند و سرو سری با حداقل یکی از آنها داشته اند.

ایرادات فنی رمان به گونه ای است که فرد هنگام خواندن آن احساس می کند که این نوشته مربوط به دو نویسنده و یا دو زمان و یا دو حال متفاوت یک نویسنده است.بخش پایانی رمان به ابتدای آن نمی خورد و اندکی مسیر عوض می کند.ایشان در همین زمینه در مصاحبه ای با خبر آنلاین چنین می گویند:

« این کتابی که شما می‌خوانید سه گانه‌ای است که این جلد میانی‌اش است. «صبر ایوب» چاپ نشده و جلد بعدی‌اش که «کتاب یونس» است و که آن هم چاپ نشده. وقتی این سه کتاب را کنار هم می‌گذارید می‌بینید که هیچ کدام این پرسش‌ها بی‌جواب نمی‌ماند. در «کتاب یونس» شخصیت سلیمه خیلی پررنگ است و اصلا به شخصیت اصلی تبدیل می‌شود و می‌بینید که نوح در جنگ و در آخرین روزهای عملیات مرصاد هم با سلیمه برخورد می‌کند و هم با گلاویژ و بعد مفقودالاثر شده است. حالا شایعه‌ای که در شهر پیچیده شده، این است که اجازه برگزاری مراسم ختم برای نوح داده نشده و هیچ کس نمی‌داند چرا؟ یعنی خانواده نوح حق برگزاری مراسم به دلیل شبهاتی که وجود دارد، ندارند. چون معلوم نیست که نوح در این جبهه بوده یا آن جبهه. می‌خواهم بگویم اگر این سه‌گانه با هم خوانده شود هیچ کدام این پرسش ها نیست. یعنی شما دارید کتابی می‌خوانید که ماقبلش چاپ نشده و در آن در ۱۲۰ صفحه شناسنامه نوح است و کتاب بعدی که آن هم چاپ نشده است. یک بخش دیگر پاسخ ندادن به این پرسش  به سانسور و ممیزی برمی‌گردد. آقای احمد غلامی به من مجوز داد که این حرفش را نقل کنم و من دوست دارم آن را اینجا بگویم. او گفت اگر یک نویسنده‌ای بگوید که کتاب من از سانسور آسیب دیده من باور نمی‌کنم به جز «روضه نوح» کتابی که سانسور به آن آسیب زده. من اگر می‌خواستم واضح‌تر درباره نوح صحبت کنم، باعث می‌شد کتاب مجوز چاپ نگیرد. به خاطر همین یک چیزهایی را به عهده خواننده گذاشتم که از روی نشانه‌ها شاید بتواند پازل را تکمیل کند. ناچار به انجام چنین کاری بودم. به خاطر همین فصل آخر را گذاشتم و درباره سرنوشت آدم‌ها حرف زدم که کدهای بیشتری بدهم. امیدوارم این سه‌گانه چاپ شود و این پرسش‌ها برطرف شود»

عذر بدتر از گناه. اگر می خواستند شفاف تر بنویسند کتابشان مشمول عدم چاپ و ممیزی می شد. به عبارتی ایشان نتوانسته اند همه نکاتی را که می خواسته اند بنویسند، قلمی کنند.خدای را شکر که ممیزی ایشان را نجات داده است و نگذاشته است که بیش از این به مرزهای دفاع مقدس بتازند.

در کمتر جایی از رمان می توانید چرایی جبهه رفتن و شهید شدن جوانها را بفهمید.حتی دشمنی دشمنان نیز بی هدف و کور است.بیشتر شبیه جنگی در آمریکا و آفریقاست و البته با قساوت فراوان که هیچ دلیلی هر دو طرف ندارند.

آنچه روشن است نویسنده جبهه انقلاب به دنبال طرح حماسه و معنویتی است که دفاع مقدس ما سرشار از آن بود ولی نمی دانم چرا برخی به دنبال دزدیدن و پنهان کردن و انکار آن هستند و با ژست ارائه چهره‌ای  واقعی آن دوران، جنگی بی هدف، کور، تخریبگر و بی هویت را ترسیم می کنند.

تقریبا همه مردمان دیار نون یا نجف آباد زادگاه جناب محمودی ، خرافی و فضول و بی اخلاق معرفی می‌شوند.در صفحه 186 چنین روایت می شود که  اسحاق حسینیه دار به کف دستهای نوح میخ می کوبد و سوراخ های میخ ها تا آخر عمر نوح کف دست او می ماند!!!

به عبارتی در دیار نون باید انتظار چنین آدم های سنگ دل داعش مسلکی را داشت!!!

نویسنده در استعاره ای نارسا و سنگدلانه از نوح  در صفحه 156 چنین می نویسد :

«درخت خرما تشنه خونش است. زمستانها به دور از چشم مادر پای درخت خرما کفتر چاق و چله ای را سر می برد. برای حوا ( خواهرش )  می نویسدسالی دو بار همین کار را بکند، کفتر سیاه باشد بهتر است و ...»

او جوری هر دو طرف جبهه را ترسیم می کند که هر دو در نظر خواننده سنگدل و خونخوار ترسیم می‌شوند، چه نجف آبادی های میخ کوب و کبوتر کش و چه چهار زن دشمن که سر می برند و پوست می کنند.

نویسنده در صفحه 24 ذکری نیز از مرحوم آیت الله منتظری می کند تا ادای دینی کرده باشد. ایشان در گفتگوی با خبر آنلاین در 31 مرداد سال 93 در این رابطه این چنین می گوید :

«این ابهام هست و بعضی از شخصیت‌های این رمان از همه ماجرا خبر دارند و اشاره می‌کنند چیزهایی هست که فقط من می‌دانم و چیزهایی هست که نمی‌شود گفت. این ابهامی که شما می‌گویید مثل آن عکس‌های شیخ معروف دیار نون است که یک شبه از روی دیوارها برداشته می‌شود. 

خبر آنلاین : منظورتان آیتالله منتظری است ؟ بله. و شما همچنان همین امروز هم اگر به این قضیه نگاه کنید می‌بینید درباره‌اش و چرایی رخ دادنش ابهام وجود دارد. شاید در سطح کلان سیاسی موضوع روشن باشد ولی برای آدم‌هایی که در آن شهر هستند هنوز سئوال است که چرا این اتفاق افتاد. بی‌شمار اتفاقات سیاسی را می‌توان مثال زد که در این مملکت می‌افتد و شما هیچ وقت برای آن پاسخی  نمی‌یابید و همیشه در شک و تردید هستید که ماهیت این اتفاق چه بود. مثلا  با یک ترور در مملکت روبرو می‌شویم و هنوز هم نمی‌دانیم که ماجرایش چطور بود. یا مثلا در مورد پایان جنگ هنوز هم که هنوز است حرف و حدیث زیاد است...»

رمان با طرح و معرفی سرسری شخصیت های متعدد دچار پیچیدگی بیهوده شده است. البته علی رغم مشکلات فنی رمان در روایت، پرداخت و فضاسازی و ... باید اذعان کرد که گره های داستان برای جذاب کردن و کشش آن، خوب طراحی شده اند اما با نتیجه گیری عصبی و سیاسی و به نظر تغییر یافته پایان داستان همین خوبی نیز از بین رفته و همه انتظارات بر باد می رود.

تکلیف راوی و نویسنده  نیز روشن نیست مثلا در صفحه 172 ترسیم دلخراشی از شهادت دوستان نوح می شود ولی درست در اوج ماجرا در ابتدای صفحه 173 همه چیز را با این جمله نوح به هم می ریزد: «پسر عجب شانسی آوردی ؟ مادرت از اتوبوس نکشیده بودت پایین الان سرت رو توی یک گونی فرستاده بودند.»

نویسنده نمی تواند تناقض هایی را که آفریده است پاسخ گوید. کسی که جعل تاریخ تولد می کند که به جبهه برود معلوم نیست چه هدفی را دنبال می کند. دنبال شهادت است، دنبال خواهر همسایه اشان است ، دنبال انتقام از قاتلین دوستش است، دنبال بازی و بازیگوشی است و یا ...؟

آشفتگی و نامانوسی ذهن نویسنده با فضای جبهه ها و حتی پشت جبهه ها به خوبی عیان است.ایشان بر اساس خوانده های خود از کتاب های دیگر و یا شنیده ها خواسته است به اصطلاح زوایای دیگری را ببیند که به نظرم موفق نبوده است.جنگ زده ها به نهایت تصویری بد و نامناسب دارند و نویسنده نتوانسته به درستی آنان را معرفی نماید. آنچه که از یک جنگ زده در ذهن می نشیند آدم هایی بی کاره و بی مسئولیت و خرافی و دزد و غیر متدین است.

رمان چارچوب و قالب مستحکمی ندارد و بدتر از آن محتواست که کاملا متلاطم و معیوب و غیرواقعی است.به نظر من حق هیچ شخصیتی در داستان به خوبی ادا نمی شود. توصیه می کنم بخش «خواب هفت لا» را نخوانید، چون هیچ نکته ای را از دست نمی دهید. فصل «چیزهایی هست که فقط من می دانم» به عنوان آخرین فصل رمان بیهوده ترین فصل کتاب است؛ بیانیه ناقص و سانسور شده سیاسی و ربط دادن بی ربط همه چیز با هم و گنگ ماندن همه گره های رمان. اینجاست که حس می کنی 216 صفحه خواندن کتاب به بطالت گذشته است و احساس غبن می کنید.

رمان نه جا و مکانی را به خوبی ترسیم می کند نه شخصیتی را به خوبی می پردازد و نه تاریخ و زمانی را به روشنی می شناساند و نه مفهوم تازه ای را به تو می آموزاند.

وقتی حرف از روضه زده می شود اول هدف بیان می شود که در اینجا هیچ سخنی از آن نیست. در روضه هم غم و غصه داریم و مظلومیت، و هم حماسه و شور و شعور؛ هم گریه و فغان داریم و هم تکبیر و هم  ما رایت الا جمیلا.

اما روضه نوح که معلوم نیست کیست و چرا به جبهه می رود پوچ است و بی هدف و خالی از معنویت و خدا.

البته نویسنده در گفتگویی که ذکری از آن رفت از منتقدین خود اینگونه یاد می کنند :

«عده‌ای زود قضاوت کردند درباره «روضه نوح» و هیجان زده بودند از این پیش داوری شان که قصدشان این بود تا آن را پیراهن عثمان کنند و به وسیله آن منافع جناحی خود را به پیش ببرند.

 اینان غافل از این بودند که دیر یا زود «روضه نوح» را کسانی خواهند خواند و با حیرت خواهند پرسید که به راستی آن همه هجمه علیه کاری در وصف شور و هیجان جوانی برای رساندن خودش به جبهه جنگ از چه بابت صورت گرفته است؟ من در برابر این هجمه ها صبرایوب پیشه کردم و هیچ نگفتم و خوشحال هستم که مخاطب ایرانی با آنچه به تصویر کشیده ام احساس همذات پنداری می‌کند و گواهی می‌دهد که از روزگار رفته بر ما به درستی نوشته ام و از واقعیت جنگ نوشته ام. هیچ واهمه از قضاوت های شتابزده نداشتم که معتقدم اثر می‌تواند از خودش دفاع کند. برخی ها هم گفتند که پا در قلمرو کسانی گذاشته‌ای که درباره  ادبیات جنگ، تمامیت خواه هستند.»

در پایان فقط این را می گویم :

جناب محمودی ما کتاب شما را به دقت خوانده ایم و همذاتی در داستان شما نیافتیم.و البته جناحی نیز نداریم که به فکر منافعش باشیم.

پس یک بار دیگر،  از نو، حماسه حسینی را بخوانید و بشنوید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:48  توسط سید عارف   |