نوشته های سید عارف علوی

 

دیگر هیچی نبود و تنها غبار بود...

این آخرین جمله کتاب 146 صفحه ای یزله در غبار است. نشر ثالث این کتاب را با قیمت 8500 تومانی به کتابفروشی ها سپرده است. البته این کتاب سومین کتاب ضد ادبیات پایداری و به قولی ضد جنگ است که هر کدام با هدفی قصد تهی کردن دفاع مقدس مردم ایران را داشته اند.

اینجانب یعنی سید عارف علوی، آن را از نمایشگاه کتاب بیست و هشتم خریده، به خانه برده و خواندم.

برای هیچ مرکز و گروه و دسته و حزب و اتاق فکری کار نمی کنم و به صورت خیلی فردی و درون زا عاشق دفاع مقدس مردمان ایران زمین هستم. هیچ مواجبی هم از قبل این نوشته ندارم. در ضمن به عمرم جناب آقای علی صالحی را ندیده ام و هر چه هم تلاش کردم قبل از نوشتن این یادداشت با ایشان صحبتی کنم موفق نشدم.

کینه ایشان را به دل ندارم و ایشان را نادیده از خود برتر و بالاتر ( ان شاء الله ) می دانم ، چه اینکه از لحاظ سنی گویا از ما بزرگتر هستند و امیدوارم در روز قیمت خداوند همه نعمت هایش را نصیب ایشان کند.

بعد از این اعتراف که لازم بود و تجربه نوشته قبلی ام به من آموخت که ابتدا شهادتینم را بگویم به سراغ کتاب می روم.

امیدوارم برادرم جناب صالحی از ما دلگیر نشوند و اگر چه ایشان توضیحاتشان را با قلمشان در کتاب داده اند و اکنون زمان برداشت ما از قلم ایشان است ولی اگر نکته ای داشتند در پاسخ به دغدغه های ما بگویند.

داستان کتاب، قصه مردمان یک شهر نامشخص در جنگ ایران است که احتمالا آبادان است و خرده روایت هایی از جنگ و پس از آن و بیان تاثیرات مخربی که جنگ بر مردم این شهر گذاشته است.

ابتدا بگویم که علت نوشتن این یادداشت اهمیت و ارزش این کتاب نیست و صرفا به دلیل اهمیتی است که برای دفاع مقدس قائل هستم و اگر این کتاب در هر زمینه دیگری نوشته شده بود شاید هیچگاه آن را مطالعه نمی کردم.

دلیلش نیز ابتدایی بودن ادبیات کتاب و متن به نسبت سخت خوان و زبان محاوره ای کتاب است. به نظرم کتاب داستان بلندی است با شخصیت هایی پرداخت نشده و مکانی نامعلوم و نامشخص که به نظر می رسد آبادان است، چون که هم پالایشگاه دارد و هم ویران است و هم غبار گرفته است و هم شط دارد ولی در داستان که دو بار آن را خوانده ام، به نظرم نامی از اسم شهر نمی آید.

با اینکه شخصیت های داستان اندک هستند ولی هیچکدامشان به ذهن نمی نشینند و با ذهن خواننده همراه نمی شوند.پی رنگ داستان ضعیف است و در برخی صحنه ها بیشتر به فیلم های رمبو شباهت دارد و آدم خیال می کند در حال دیدن فیلم «اولین خون» است و اینجا هم جنگ ویتنام بوده است.

غلط های ویراستاری کتاب زیاد است و توصیف های داستان نارسا است و تصویری در ذهن جای نمی گیرد

خیلی جستجو کردم که مصاحبه ای از جناب صالحی بخوانم و ببینم که آیا ایشان این کتاب را در رابطه با 8 سال دفاع مقدس ما و شهری مثل آبادان یا خرمشهر نوشته اند یا مثلا برای جنگ امریکا با ژاپن و شهری مثل هیروشیما ؟

 متاسفانه چیزی پیدا نکردم،  ولی شواهد داستان بیشتر با آبادان جور می آید تا ویتنام یا هیروشیما.

البته احساس و برداشت شخصی خودم این بود که ایشان عمد داشته اند که نام شهری برده نشود و همه چیز گنگ و نامشخص باشد دقیقا مثل عاقبت مردمان بدبخت و دیوانه شهر.

حس های رمانتیکی در داستان وجود دارد که بیشتر به رمانها و فیلم های زنانه قدیم انگلستان شبیه است( صفحه 69 )

همه مردمان این شهر بی عاقبت و خاک بر سر و بی هدف و گنگ هستند. اگر مجبور نبودند یک لحظه در شهر نمی ماندند( صفحه 63 و مکرر در صفحات دیگر)

هر کسی به دنبال چیزی است:  یکی به دنبال اشک هایش(صفحه 11)، یکی به دنبال عروسش(صفحه 58)، یکی به دنبال عروسکش(صفحه 58)، یکی به دنبال داماد، یکی به دنبال بدنش(صفحه 109)، یک دیگر به دنبال موتور وسپای آبی رنگش( صفحه104) و دیگری دنبال سنگی بر گورش( صفحه121) یکی دیگر به دنبال آواز هایش(صفحه 125)، یکی دیگر به دنبال چشم ها و خوابش(صفحه 132)، یکی به دنبال شادیش(صفحه140)و نکته جالب این است که هیچیک به گمشده خود نمی رسد.

اگر بگویم که این کتاب کم حجم یک سیاهچاله ناامیدی است حرفی به گزاف نگفته ام. کور سویی از امید در این داستان نیست. یک داستان به تمام معنی سیاه و تیره و کاملا ناامید.

از آنجا که دوران کودکی و نوجوانی خود را در دزفول و در شرایطی سخت و دلهره آور در طول مدت جنگ گذرانده ام ولی هیچگاه ذره ای ناامیدی در مردم این شهر ندیدم و البته این منحصر به این شهر نبوده و نیست.

در دوفصل پایانی و به خصوص فصل آخر غبار یا همان خاک های خوزستان بر سر مردم باریدن می گیرد و به عبارتی خاک بر سر مردم می شود. مکرر عاقبت مردم و جوانان را نیستی و مرگ و اعتیاد نشان می دهد. عروس داستان به سان آناکارنینا خودش را جلوی قطار می اندازد و یا دیگری خودش را از سه طبقه به پایین پرت می کند.

اسم خدا در چند جای داستان می آید ولی تاثیری در زندگی مردم و عمل و رفتار آنها ندارد، گویی اصلا خدایی نیست(صفحه 87).

نشان دادن چهره کریه جنگ برای ملتی که جنگی هشت ساله بر آنها تحمیل شده است نمی دانم به چه منظور صورت می گیرد و جوری ژست روشنفکرانه انسانی گرفته می شود که هر گونه کشتاری نادرست است چه از این طرف و چه از آن طرف(صفحه 93).

شهر، شهر مردگان محسوب می شود و شهر ارواح که هیچ امیدی در آن نیست. دامادش دیوانه است و عروسش زیر قطار رفته و مرده، پیرمردهایش کور هستند و بچه هایش سر بی بدن، ماشین عروسش به جای گُل کاری گِل کاری می شود. مهندس داستان که گویی غیر بومی هم هست نیز با نویسنده موافق است او می گوید:

 « این ها خودشون یک مشت خیالاتی و دیوونه هستن و می خوان تو رو هم دیوونه کنن ...»(صفحه 79 )

در این داستان اهمیتی که برای مفاهیمی مثل ایثار، مقاومت و توکل و ... قائل شده است به اندازه یک دهم کلماتی که در مورد «عینک ری‌بن» زده شده نیست، اگر نگویم که اصلا به انها اشاره ای هم نکرده است.

زنی که طبیعتا دیوانه است و قاه قاه به وضعیت خودش می خندد به سبیل کلفت شوهرش می نازد.(صفحه70)

پرستاری هم که شبانه روز کار می کند و شب ها نیز به غسالخانه می رود معلوم نیست برای چه هدفی کار می کند و در آخر هم روانی می شود و تا ابد کنار رودخانه خودش را می شوید(صفحه 96 تا 99 ) اینجا در اصل می خواهد بگوید که امثال سیده زهرا حسینی در  کتاب دا دیوانگانی هستند که هیچ وقت خوب نمی شود و هیچ هدفی نداشته اند.

کلام آخر این که ادبیات کتاب، ادبیات ضد جنگ است و هیچ ربط و ارتباطی با پایداری ملت ایران ندارد و هیچ نیازی به آن وجود ندارد.

این ادبیات برای کشورهایی مناسب است که جنگ افروز و به دنبال جنگ هستند و ارتباطی با مردم مهربان و مسلمان ما ندارد که همواره به دنبال حمایت از مظلوم و دشمنی با ظالم بوده اند.   

این را کلی می گویم : ممکن است کسی که برادرم سید حسن را شهید کرده است، بتوانم ببخشم ولی کسی را که علیه ارزشهای او می نویسد هرگز نخواهم بخشید چون آگاهانه می نویسد و می خواهد یاد و خاطره او را از بین ببرد و یا دیگرگونه به نمایش بگذارد. من حق دارم که نسبت به برادران شهیدم  و راهشان حساس باشم هر چند نمی دانم آنان حق دارند در موردشان بنویسید یا خیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:53  توسط سید عارف   | 

 

 

روضه نوح یا روضه پوچ

خیلی وقت پیش می خواستم روضه نوح را مطالعه کنم.بعد از مطالعه کتاب گاماسیاب ماهی ندارد احساس کردم که نشر ثالث به دنبال نشر کتابهایی علیه دفاع مقدس مردم ایران و تطهیر منافقین است .این موضوع به وضوح در کتاب گاماسیاب ماهی ندارد وجود دارد و چون در قالب داستان است می تواند به زیرکی از مرز ممیزی بگذرد و زهر خودش را بریزد.

احساس کردم نشر ثالث به دنبال قلب واقعیت دفاع مقدس ماست و چرا نباشد که در روزگار ما پرفروش ترین کتابها نه کتابهای 500 نسخه ای ترجمه ای و غربگرای و واداده ناشرانی اینچنینی است بلکه کتابهایی مثل دا، نورالدین پسر ایران، لشکر خوبان و من زنده ام است که با افتخار از ایستادگی و مقاومت و سربلندی اسلام و ایران سخن می گویند و خط بطلانی هستند بر آنچه امثال این نشر و یا ناشرانی همچون آن در ترویج فرهنگ غربی در ایران به دنبال آن هستند.

سئوالی برایم پیش آمد که چرا دوست نویسنده ما از بین این همه ناشران انقلابی و دفاع مقدسی این ناشر را برگزیده است؟ دوست داریم بدانیم که علت این انتخاب چه بوده است؟ ناشران انقلابی از چاپ کتاب ایشان سرباز زده اند یا ایشان خود خواسته اند در نشری متفاوت و مخالف کتابشان منتشر شود؟

احساس کردم باید کتاب را بخوانم. حس خوبی نداشتم ولی سعی کردم منصفانه به کتاب نگاه کنم. همین جا می گویم که ما صرفا نوشته جناب محمودی را بررسی کرده ایم و داوری نسبت به شخص ایشان نداریم. چه اینکه می تواند ایشان نزد خدا از همه ما مقرب تر باشند. 

حسن محمودی داستان نويس، روزنامه ‌نگار، كارگردان و منتقد ادبی متولد ۲۰ اسفند ۱۳۴۹در نجف آباد است. او چند مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده است و این اولین رمان اوست.

رمان در واقع شرح حال پسری نوجوان به نام نوح است که ساکن نجف آباد است و می خواهد به جبهه برود. نوح رتبه اول کنکور می شود ولی به دلایلی که هرگز روشن نمی شوند در گزینش رد می شود و بالاخره شهید می شود.داستان گنگ شروع می شود و گنگ تر پایان می یابد.

تمام تلاش خود را به کار بردم تا بگویم جناب محمودی نخواسته است که ضد دفاع مقدس مردمان ایران اسلامی سخن بگوید، چه اینکه ایشان در گفتگوی خود نیز تاکید کرده اند که :

 «روضه نوح ذکر مصائب جنگ برخانواده ایرانی است. خرده داستان های «روضه نوح» شرح واقعه مثله شدن جوان هایی است که برای دفاع از تمامیت ارضی ایران از دل وطن به غرب می‌روند تا ایران برای همیشه ایران یک پارچه باشد. «روضه نوح» شرح الله اکبر مردمان بربام ها به هنگام مویه مادران عزیز از دست داده است. »

اما داستان ایشان چیز دیگری می گوید. به خود گفتم خوشبین باش و زود نتیجه مگیر.

در داستان ایشان اکثر رزمندگان به فکر فرار هستند و بسیجی ها نیز کمتر معرفی می شوند. بیشتر سربازان فراری مطرح می شوند.کشته شدن در جنگ از دید نویسنده نفوس بد زدن و به تعبیری کشته شدن است و نه شهادت. در این رمان عاشورا واقعه و شهادت فاجعه است.خمینی کبیر پیرمرد نامیده می شود و جز یکبار و به همین عبارت هیچ اشاره ای به او نیست و نه اثری و نه نشانه ای.همه شهدا و آزادگان دهاتی و بی سواد و خانواده های آنها عقب افتاده و بی هدف هستند.زبان و ادبیات حاکم بر داستان رنگ و بوی خوبی ندارد.در یکی از مهمترین صحنه های ترسیم شده در کتاب، سرباز کاشانی در میانه ذکر خاطره ای از ایثار شهید گلستان اینگونه سخن می گوید:

«داشتم توی شلوارم می ریدم. گفتم کارم تمومه. »

آدم های رمان جناب محمودی خواسته یا ناخواسته از درون تهی هستند. شاید ایشان خواسته است آدم هایش را واقعی نشان بدهد ولی این ژست، باعث تهی شدن شخصیت های رمان شده است. به عبارت بهتر یا نتوانسته اند و یا نشناخته اند، که اینگونه معرفی کرده اند.

جنگی که ایشان معرفی می کند می تواند یکی از جنگ های جهانی باشد و در هر جایی از دنیا اتفاق بیفتد.مواجهه او با شهید و شهادت و ایثار و ... مواجهه مناسبی نیست. احساس احترامی در رمان به آدمی دست نمی دهد.به عبارتی مردن های این رمان با مردن های رمان زاده آزادی جنگهای شمال و جنوب آمریکا تفاوت چندانی ندارند.البته به نظر می رسد ایشان عمد دارد که فضای معنوی حول شهید و شهادت را بشکند و با این ژست به کتابش اعتباری بدهد.ترسیم او از شهید بسیار سطحی و مادی و زمینی و نامانوس است. در صفحات 138 و 139 شهید را اینگونه معرفی می کند: «دندان های جنازه انگار تازه مسواک خورده اند » و یا در جای دیگر : « میان لب های نیمه باز هیکل افقی مانده» اینها بهترین توصیفات نویسنده از پیکر شهید است!!

به نظرم حساسیت و توجه ای که ایشان به درخت گارم زمینی دارند از حساسیتی که به شهید و شهادت دارند بیشتر است. در توصیف ایشان همه رزمندگان و حتی شهدا به نوعی به دنبال یکی از دخترهای محله بوده اند و سرو سری با حداقل یکی از آنها داشته اند.

ایرادات فنی رمان به گونه ای است که فرد هنگام خواندن آن احساس می کند که این نوشته مربوط به دو نویسنده و یا دو زمان و یا دو حال متفاوت یک نویسنده است.بخش پایانی رمان به ابتدای آن نمی خورد و اندکی مسیر عوض می کند.ایشان در همین زمینه در مصاحبه ای با خبر آنلاین چنین می گویند:

« این کتابی که شما می‌خوانید سه گانه‌ای است که این جلد میانی‌اش است. «صبر ایوب» چاپ نشده و جلد بعدی‌اش که «کتاب یونس» است و که آن هم چاپ نشده. وقتی این سه کتاب را کنار هم می‌گذارید می‌بینید که هیچ کدام این پرسش‌ها بی‌جواب نمی‌ماند. در «کتاب یونس» شخصیت سلیمه خیلی پررنگ است و اصلا به شخصیت اصلی تبدیل می‌شود و می‌بینید که نوح در جنگ و در آخرین روزهای عملیات مرصاد هم با سلیمه برخورد می‌کند و هم با گلاویژ و بعد مفقودالاثر شده است. حالا شایعه‌ای که در شهر پیچیده شده، این است که اجازه برگزاری مراسم ختم برای نوح داده نشده و هیچ کس نمی‌داند چرا؟ یعنی خانواده نوح حق برگزاری مراسم به دلیل شبهاتی که وجود دارد، ندارند. چون معلوم نیست که نوح در این جبهه بوده یا آن جبهه. می‌خواهم بگویم اگر این سه‌گانه با هم خوانده شود هیچ کدام این پرسش ها نیست. یعنی شما دارید کتابی می‌خوانید که ماقبلش چاپ نشده و در آن در ۱۲۰ صفحه شناسنامه نوح است و کتاب بعدی که آن هم چاپ نشده است. یک بخش دیگر پاسخ ندادن به این پرسش  به سانسور و ممیزی برمی‌گردد. آقای احمد غلامی به من مجوز داد که این حرفش را نقل کنم و من دوست دارم آن را اینجا بگویم. او گفت اگر یک نویسنده‌ای بگوید که کتاب من از سانسور آسیب دیده من باور نمی‌کنم به جز «روضه نوح» کتابی که سانسور به آن آسیب زده. من اگر می‌خواستم واضح‌تر درباره نوح صحبت کنم، باعث می‌شد کتاب مجوز چاپ نگیرد. به خاطر همین یک چیزهایی را به عهده خواننده گذاشتم که از روی نشانه‌ها شاید بتواند پازل را تکمیل کند. ناچار به انجام چنین کاری بودم. به خاطر همین فصل آخر را گذاشتم و درباره سرنوشت آدم‌ها حرف زدم که کدهای بیشتری بدهم. امیدوارم این سه‌گانه چاپ شود و این پرسش‌ها برطرف شود»

عذر بدتر از گناه. اگر می خواستند شفاف تر بنویسند کتابشان مشمول عدم چاپ و ممیزی می شد. به عبارتی ایشان نتوانسته اند همه نکاتی را که می خواسته اند بنویسند، قلمی کنند.خدای را شکر که ممیزی ایشان را نجات داده است و نگذاشته است که بیش از این به مرزهای دفاع مقدس بتازند.

در کمتر جایی از رمان می توانید چرایی جبهه رفتن و شهید شدن جوانها را بفهمید.حتی دشمنی دشمنان نیز بی هدف و کور است.بیشتر شبیه جنگی در آمریکا و آفریقاست و البته با قساوت فراوان که هیچ دلیلی هر دو طرف ندارند.

آنچه روشن است نویسنده جبهه انقلاب به دنبال طرح حماسه و معنویتی است که دفاع مقدس ما سرشار از آن بود ولی نمی دانم چرا برخی به دنبال دزدیدن و پنهان کردن و انکار آن هستند و با ژست ارائه چهره‌ای  واقعی آن دوران، جنگی بی هدف، کور، تخریبگر و بی هویت را ترسیم می کنند.

تقریبا همه مردمان دیار نون یا نجف آباد زادگاه جناب محمودی ، خرافی و فضول و بی اخلاق معرفی می‌شوند.در صفحه 186 چنین روایت می شود که  اسحاق حسینیه دار به کف دستهای نوح میخ می کوبد و سوراخ های میخ ها تا آخر عمر نوح کف دست او می ماند!!!

به عبارتی در دیار نون باید انتظار چنین آدم های سنگ دل داعش مسلکی را داشت!!!

نویسنده در استعاره ای نارسا و سنگدلانه از نوح  در صفحه 156 چنین می نویسد :

«درخت خرما تشنه خونش است. زمستانها به دور از چشم مادر پای درخت خرما کفتر چاق و چله ای را سر می برد. برای حوا ( خواهرش )  می نویسدسالی دو بار همین کار را بکند، کفتر سیاه باشد بهتر است و ...»

او جوری هر دو طرف جبهه را ترسیم می کند که هر دو در نظر خواننده سنگدل و خونخوار ترسیم می‌شوند، چه نجف آبادی های میخ کوب و کبوتر کش و چه چهار زن دشمن که سر می برند و پوست می کنند.

نویسنده در صفحه 24 ذکری نیز از مرحوم آیت الله منتظری می کند تا ادای دینی کرده باشد. ایشان در گفتگوی با خبر آنلاین در 31 مرداد سال 93 در این رابطه این چنین می گوید :

«این ابهام هست و بعضی از شخصیت‌های این رمان از همه ماجرا خبر دارند و اشاره می‌کنند چیزهایی هست که فقط من می‌دانم و چیزهایی هست که نمی‌شود گفت. این ابهامی که شما می‌گویید مثل آن عکس‌های شیخ معروف دیار نون است که یک شبه از روی دیوارها برداشته می‌شود. 

خبر آنلاین : منظورتان آیتالله منتظری است ؟ بله. و شما همچنان همین امروز هم اگر به این قضیه نگاه کنید می‌بینید درباره‌اش و چرایی رخ دادنش ابهام وجود دارد. شاید در سطح کلان سیاسی موضوع روشن باشد ولی برای آدم‌هایی که در آن شهر هستند هنوز سئوال است که چرا این اتفاق افتاد. بی‌شمار اتفاقات سیاسی را می‌توان مثال زد که در این مملکت می‌افتد و شما هیچ وقت برای آن پاسخی  نمی‌یابید و همیشه در شک و تردید هستید که ماهیت این اتفاق چه بود. مثلا  با یک ترور در مملکت روبرو می‌شویم و هنوز هم نمی‌دانیم که ماجرایش چطور بود. یا مثلا در مورد پایان جنگ هنوز هم که هنوز است حرف و حدیث زیاد است...»

رمان با طرح و معرفی سرسری شخصیت های متعدد دچار پیچیدگی بیهوده شده است. البته علی رغم مشکلات فنی رمان در روایت، پرداخت و فضاسازی و ... باید اذعان کرد که گره های داستان برای جذاب کردن و کشش آن، خوب طراحی شده اند اما با نتیجه گیری عصبی و سیاسی و به نظر تغییر یافته پایان داستان همین خوبی نیز از بین رفته و همه انتظارات بر باد می رود.

تکلیف راوی و نویسنده  نیز روشن نیست مثلا در صفحه 172 ترسیم دلخراشی از شهادت دوستان نوح می شود ولی درست در اوج ماجرا در ابتدای صفحه 173 همه چیز را با این جمله نوح به هم می ریزد: «پسر عجب شانسی آوردی ؟ مادرت از اتوبوس نکشیده بودت پایین الان سرت رو توی یک گونی فرستاده بودند.»

نویسنده نمی تواند تناقض هایی را که آفریده است پاسخ گوید. کسی که جعل تاریخ تولد می کند که به جبهه برود معلوم نیست چه هدفی را دنبال می کند. دنبال شهادت است، دنبال خواهر همسایه اشان است ، دنبال انتقام از قاتلین دوستش است، دنبال بازی و بازیگوشی است و یا ...؟

آشفتگی و نامانوسی ذهن نویسنده با فضای جبهه ها و حتی پشت جبهه ها به خوبی عیان است.ایشان بر اساس خوانده های خود از کتاب های دیگر و یا شنیده ها خواسته است به اصطلاح زوایای دیگری را ببیند که به نظرم موفق نبوده است.جنگ زده ها به نهایت تصویری بد و نامناسب دارند و نویسنده نتوانسته به درستی آنان را معرفی نماید. آنچه که از یک جنگ زده در ذهن می نشیند آدم هایی بی کاره و بی مسئولیت و خرافی و دزد و غیر متدین است.

رمان چارچوب و قالب مستحکمی ندارد و بدتر از آن محتواست که کاملا متلاطم و معیوب و غیرواقعی است.به نظر من حق هیچ شخصیتی در داستان به خوبی ادا نمی شود. توصیه می کنم بخش «خواب هفت لا» را نخوانید، چون هیچ نکته ای را از دست نمی دهید. فصل «چیزهایی هست که فقط من می دانم» به عنوان آخرین فصل رمان بیهوده ترین فصل کتاب است؛ بیانیه ناقص و سانسور شده سیاسی و ربط دادن بی ربط همه چیز با هم و گنگ ماندن همه گره های رمان. اینجاست که حس می کنی 216 صفحه خواندن کتاب به بطالت گذشته است و احساس غبن می کنید.

رمان نه جا و مکانی را به خوبی ترسیم می کند نه شخصیتی را به خوبی می پردازد و نه تاریخ و زمانی را به روشنی می شناساند و نه مفهوم تازه ای را به تو می آموزاند.

وقتی حرف از روضه زده می شود اول هدف بیان می شود که در اینجا هیچ سخنی از آن نیست. در روضه هم غم و غصه داریم و مظلومیت، و هم حماسه و شور و شعور؛ هم گریه و فغان داریم و هم تکبیر و هم  ما رایت الا جمیلا.

اما روضه نوح که معلوم نیست کیست و چرا به جبهه می رود پوچ است و بی هدف و خالی از معنویت و خدا.

البته نویسنده در گفتگویی که ذکری از آن رفت از منتقدین خود اینگونه یاد می کنند :

«عده‌ای زود قضاوت کردند درباره «روضه نوح» و هیجان زده بودند از این پیش داوری شان که قصدشان این بود تا آن را پیراهن عثمان کنند و به وسیله آن منافع جناحی خود را به پیش ببرند.

 اینان غافل از این بودند که دیر یا زود «روضه نوح» را کسانی خواهند خواند و با حیرت خواهند پرسید که به راستی آن همه هجمه علیه کاری در وصف شور و هیجان جوانی برای رساندن خودش به جبهه جنگ از چه بابت صورت گرفته است؟ من در برابر این هجمه ها صبرایوب پیشه کردم و هیچ نگفتم و خوشحال هستم که مخاطب ایرانی با آنچه به تصویر کشیده ام احساس همذات پنداری می‌کند و گواهی می‌دهد که از روزگار رفته بر ما به درستی نوشته ام و از واقعیت جنگ نوشته ام. هیچ واهمه از قضاوت های شتابزده نداشتم که معتقدم اثر می‌تواند از خودش دفاع کند. برخی ها هم گفتند که پا در قلمرو کسانی گذاشته‌ای که درباره  ادبیات جنگ، تمامیت خواه هستند.»

در پایان فقط این را می گویم :

جناب محمودی ما کتاب شما را به دقت خوانده ایم و همذاتی در داستان شما نیافتیم.و البته جناحی نیز نداریم که به فکر منافعش باشیم.

پس یک بار دیگر،  از نو، حماسه حسینی را بخوانید و بشنوید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:48  توسط سید عارف   | 
ب

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:29  توسط سید عارف   | 
 

روضه نوح یا روضه پوچ
خیلی وقت پیش می خواستم روضه نوح را مطالعه کنم.بعد از مطالعه کتاب گاماسیاب ماهی ندارد احساس کردم که نشر ثالث به دنبال نشر کتابهایی علیه دفاع مقدس مردم ایران و تطهیر منافقین است .این موضوع به وضوح در کتاب گاماسیاب ماهی ندارد وجود دارد و چون در قالب داستان است می تواند به زیرکی از مرز ممیزی بگذرد و زهر خودش را بریزد.
احساس کردم نشر ثالث به دنبال قلب واقعیت دفاع مقدس ماست و چرا نباشد که در روزگار ما پرفروش ترین کتابها نه کتابهای 500 نسخه ای ترجمه ای و غربگرای و واداده ناشرانی اینچنینی است بلکه کتابهایی مثل دا، نورالدین پسر ایران، لشکر خوبان و من زنده ام است که با افتخار از ایستادگی و مقاومت و سربلندی اسلام و ایران سخن می گویند و خط بطلانی هستند بر آنچه امثال این نشر و یا ناشرانی همچون آن در ترویج فرهنگ غربی در ایران به دنبال آن هستند.
سئوالی برایم پیش آمد که چرا دوست نویسنده ما از بین این همه ناشران انقلابی و دفاع مقدسی این ناشر را برگزیده است؟ دوست داریم بدانیم که علت این انتخاب چه بوده است؟ ناشران انقلابی از چاپ کتاب ایشان سرباز زده اند یا ایشان خود خواسته اند در نشری متفاوت و مخالف کتابشان منتشر شود؟
احساس کردم باید کتاب را بخوانم. حس خوبی نداشتم ولی سعی کردم منصفانه به کتاب نگاه کنم. همین جا می گویم که ما صرفا نوشته جناب محمودی را بررسی کرده ایم و داوری نسبت به شخص ایشان نداریم. چه اینکه می تواند ایشان نزد خدا از همه ما مقرب تر باشند.
حسن محمودی داستان نويس، روزنامه ‌نگار، كارگردان و منتقد ادبی متولد ۲۰ اسفند ۱۳۴۹در نجف آباد است. او چند مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده است و این اولین رمان اوست.
رمان در واقع شرح حال پسری نوجوان به نام نوح است که ساکن نجف آباد است و می خواهد به جبهه برود. نوح رتبه اول کنکور می شود ولی به دلایلی که هرگز روشن نمی شوند در گزینش رد می شود و بالاخره شهید می شود.داستان گنگ شروع می شود و گنگ تر پایان می یابد.
تمام تلاش خود را به کار بردم تا بگویم جناب محمودی نخواسته است که ضد دفاع مقدس مردمان ایران اسلامی سخن بگوید، چه اینکه ایشان در گفتگوی خود نیز تاکید کرده اند که :
«روضه نوح ذکر مصائب جنگ برخانواده ایرانی است. خرده داستان های «روضه نوح» شرح واقعه مثله شدن جوان هایی است که برای دفاع از تمامیت ارضی ایران از دل وطن به غرب می‌روند تا ایران برای همیشه ایران یک پارچه باشد. «روضه نوح» شرح الله اکبر مردمان بربام ها به هنگام مویه مادران عزیز از دست داده است. »
اما داستان ایشان چیز دیگری می گوید. به خود گفتم خوشبین باش و زود نتیجه مگیر.
در داستان ایشان اکثر رزمندگان به فکر فرار هستند و بسیجی ها نیز کمتر معرفی می شوند. بیشتر سربازان فراری مطرح می شوند.کشته شدن در جنگ از دید نویسنده نفوس بد زدن و به تعبیری کشته شدن است و نه شهادت. در این رمان عاشورا واقعه و شهادت فاجعه است.خمینی کبیر پیرمرد نامیده می شود و جز یکبار و به همین عبارت هیچ اشاره ای به او نیست و نه اثری و نه نشانه ای.همه شهدا و آزادگان دهاتی و بی سواد و خانواده های آنها عقب افتاده و بی هدف هستند.زبان و ادبیات حاکم بر داستان رنگ و بوی خوبی ندارد.در یکی از مهمترین صحنه های ترسیم شده در کتاب، سرباز کاشانی در میانه ذکر خاطره ای از ایثار شهید گلستان اینگونه سخن می گوید:
«داشتم توی شلوارم می ریدم. گفتم کارم تمومه. »
آدم های رمان جناب محمودی خواسته یا ناخواسته از درون تهی هستند. شاید ایشان خواسته است آدم هایش را واقعی نشان بدهد ولی این ژست، باعث تهی شدن شخصیت های رمان شده است. به عبارت بهتر یا نتوانسته اند و یا نشناخته اند، که اینگونه معرفی کرده اند.
جنگی که ایشان معرفی می کند می تواند یکی از جنگ های جهانی باشد و در هر جایی از دنیا اتفاق بیفتد.مواجهه او با شهید و شهادت و ایثار و … مواجهه مناسبی نیست. احساس احترامی در رمان به آدمی دست نمی دهد.به عبارتی مردن های این رمان با مردن های رمان زاده آزادی جنگهای شمال و جنوب آمریکا تفاوت چندانی ندارند.البته به نظر می رسد ایشان عمد دارد که فضای معنوی حول شهید و شهادت را بشکند و با این ژست به کتابش اعتباری بدهد.ترسیم او از شهید بسیار سطحی و مادی و زمینی و نامانوس است. در صفحات 138 و 139 شهید را اینگونه معرفی می کند: «دندان های جنازه انگار تازه مسواک خورده اند » و یا در جای دیگر : « میان لب های نیمه باز هیکل افقی مانده» اینها بهترین توصیفات نویسنده از پیکر شهید است!!
به نظرم حساسیت و توجه ای که ایشان به درخت گارم زمینی دارند از حساسیتی که به شهید و شهادت دارند بیشتر است. در توصیف ایشان همه رزمندگان و حتی شهدا به نوعی به دنبال یکی از دخترهای محله بوده اند و سرو سری با حداقل یکی از آنها داشته اند.
ایرادات فنی رمان به گونه ای است که فرد هنگام خواندن آن احساس می کند که این نوشته مربوط به دو نویسنده و یا دو زمان و یا دو حال متفاوت یک نویسنده است.بخش پایانی رمان به ابتدای آن نمی خورد و اندکی مسیر عوض می کند.ایشان در همین زمینه در مصاحبه ای با خبر آنلاین چنین می گویند:
« این کتابی که شما می‌خوانید سه گانه‌ای است که این جلد میانی‌اش است. «صبر ایوب» چاپ نشده و جلد بعدی‌اش که «کتاب یونس» است و که آن هم چاپ نشده. وقتی این سه کتاب را کنار هم می‌گذارید می‌بینید که هیچ کدام این پرسش‌ها بی‌جواب نمی‌ماند. در «کتاب یونس» شخصیت سلیمه خیلی پررنگ است و اصلا به شخصیت اصلی تبدیل می‌شود و می‌بینید که نوح در جنگ و در آخرین روزهای عملیات مرصاد هم با سلیمه برخورد می‌کند و هم با گلاویژ و بعد مفقودالاثر شده است. حالا شایعه‌ای که در شهر پیچیده شده، این است که اجازه برگزاری مراسم ختم برای نوح داده نشده و هیچ کس نمی‌داند چرا؟ یعنی خانواده نوح حق برگزاری مراسم به دلیل شبهاتی که وجود دارد، ندارند. چون معلوم نیست که نوح در این جبهه بوده یا آن جبهه. می‌خواهم بگویم اگر این سه‌گانه با هم خوانده شود هیچ کدام این پرسش ها نیست. یعنی شما دارید کتابی می‌خوانید که ماقبلش چاپ نشده و در آن در ۱۲۰ صفحه شناسنامه نوح است و کتاب بعدی که آن هم چاپ نشده است. یک بخش دیگر پاسخ ندادن به این پرسش به سانسور و ممیزی برمی‌گردد. آقای احمد غلامی به من مجوز داد که این حرفش را نقل کنم و من دوست دارم آن را اینجا بگویم. او گفت اگر یک نویسنده‌ای بگوید که کتاب من از سانسور آسیب دیده من باور نمی‌کنم به جز «روضه نوح» کتابی که سانسور به آن آسیب زده. من اگر می‌خواستم واضح‌تر درباره نوح صحبت کنم، باعث می‌شد کتاب مجوز چاپ نگیرد. به خاطر همین یک چیزهایی را به عهده خواننده گذاشتم که از روی نشانه‌ها شاید بتواند پازل را تکمیل کند. ناچار به انجام چنین کاری بودم. به خاطر همین فصل آخر را گذاشتم و درباره سرنوشت آدم‌ها حرف زدم که کدهای بیشتری بدهم. امیدوارم این سه‌گانه چاپ شود و این پرسش‌ها برطرف شود»
عذر بدتر از گناه. اگر می خواستند شفاف تر بنویسند کتابشان مشمول عدم چاپ و ممیزی می شد. به عبارتی ایشان نتوانسته اند همه نکاتی را که می خواسته اند بنویسند، قلمی کنند.خدای را شکر که ممیزی ایشان را نجات داده است و نگذاشته است که بیش از این به مرزهای دفاع مقدس بتازند.
در کمتر جایی از رمان می توانید چرایی جبهه رفتن و شهید شدن جوانها را بفهمید.حتی دشمنی دشمنان نیز بی هدف و کور است.بیشتر شبیه جنگی در آمریکا و آفریقاست و البته با قساوت فراوان که هیچ دلیلی هر دو طرف ندارند.
آنچه روشن است نویسنده جبهه انقلاب به دنبال طرح حماسه و معنویتی است که دفاع مقدس ما سرشار از آن بود ولی نمی دانم چرا برخی به دنبال دزدیدن و پنهان کردن و انکار آن هستند و با ژست ارائه چهره‌ای واقعی آن دوران، جنگی بی هدف، کور، تخریبگر و بی هویت را ترسیم می کنند.
تقریبا همه مردمان دیار نون یا نجف آباد زادگاه جناب محمودی ، خرافی و فضول و بی اخلاق معرفی می‌شوند.در صفحه 186 چنین روایت می شود که اسحاق حسینیه دار به کف دستهای نوح میخ می کوبد و سوراخ های میخ ها تا آخر عمر نوح کف دست او می ماند!!!
به عبارتی در دیار نون باید انتظار چنین آدم های سنگ دل داعش مسلکی را داشت!!!
نویسنده در استعاره ای نارسا و سنگدلانه از نوح در صفحه 156 چنین می نویسد :
«درخت خرما تشنه خونش است. زمستانها به دور از چشم مادر پای درخت خرما کفتر چاق و چله ای را سر می برد. برای حوا ( خواهرش ) می نویسدسالی دو بار همین کار را بکند، کفتر سیاه باشد بهتر است و …»
او جوری هر دو طرف جبهه را ترسیم می کند که هر دو در نظر خواننده سنگدل و خونخوار ترسیم می‌شوند، چه نجف آبادی های میخ کوب و کبوتر کش و چه چهار زن دشمن که سر می برند و پوست می کنند.
نویسنده در صفحه 24 ذکری نیز از مرحوم آیت الله منتظری می کند تا ادای دینی کرده باشد. ایشان در گفتگوی با خبر آنلاین در 31 مرداد سال 93 در این رابطه این چنین می گوید :
«این ابهام هست و بعضی از شخصیت‌های این رمان از همه ماجرا خبر دارند و اشاره می‌کنند چیزهایی هست که فقط من می‌دانم و چیزهایی هست که نمی‌شود گفت. این ابهامی که شما می‌گویید مثل آن عکس‌های شیخ معروف دیار نون است که یک شبه از روی دیوارها برداشته می‌شود.
خبر آنلاین : منظورتان آیتالله منتظری است ؟ بله. و شما همچنان همین امروز هم اگر به این قضیه نگاه کنید می‌بینید درباره‌اش و چرایی رخ دادنش ابهام وجود دارد. شاید در سطح کلان سیاسی موضوع روشن باشد ولی برای آدم‌هایی که در آن شهر هستند هنوز سئوال است که چرا این اتفاق افتاد. بی‌شمار اتفاقات سیاسی را می‌توان مثال زد که در این مملکت می‌افتد و شما هیچ وقت برای آن پاسخی نمی‌یابید و همیشه در شک و تردید هستید که ماهیت این اتفاق چه بود. مثلا با یک ترور در مملکت روبرو می‌شویم و هنوز هم نمی‌دانیم که ماجرایش چطور بود. یا مثلا در مورد پایان جنگ هنوز هم که هنوز است حرف و حدیث زیاد است…»
رمان با طرح و معرفی سرسری شخصیت های متعدد دچار پیچیدگی بیهوده شده است. البته علی رغم مشکلات فنی رمان در روایت، پرداخت و فضاسازی و … باید اذعان کرد که گره های داستان برای جذاب کردن و کشش آن، خوب طراحی شده اند اما با نتیجه گیری عصبی و سیاسی و به نظر تغییر یافته پایان داستان همین خوبی نیز از بین رفته و همه انتظارات بر باد می رود.
تکلیف راوی و نویسنده نیز روشن نیست مثلا در صفحه 172 ترسیم دلخراشی از شهادت دوستان نوح می شود ولی درست در اوج ماجرا در ابتدای صفحه 173 همه چیز را با این جمله نوح به هم می ریزد: «پسر عجب شانسی آوردی ؟ مادرت از اتوبوس نکشیده بودت پایین الان سرت رو توی یک گونی فرستاده بودند.»
نویسنده نمی تواند تناقض هایی را که آفریده است پاسخ گوید. کسی که جعل تاریخ تولد می کند که به جبهه برود معلوم نیست چه هدفی را دنبال می کند. دنبال شهادت است، دنبال خواهر همسایه اشان است ، دنبال انتقام از قاتلین دوستش است، دنبال بازی و بازیگوشی است و یا …؟
آشفتگی و نامانوسی ذهن نویسنده با فضای جبهه ها و حتی پشت جبهه ها به خوبی عیان است.ایشان بر اساس خوانده های خود از کتاب های دیگر و یا شنیده ها خواسته است به اصطلاح زوایای دیگری را ببیند که به نظرم موفق نبوده است.جنگ زده ها به نهایت تصویری بد و نامناسب دارند و نویسنده نتوانسته به درستی آنان را معرفی نماید. آنچه که از یک جنگ زده در ذهن می نشیند آدم هایی بی کاره و بی مسئولیت و خرافی و دزد و غیر متدین است.
رمان چارچوب و قالب مستحکمی ندارد و بدتر از آن محتواست که کاملا متلاطم و معیوب و غیرواقعی است.به نظر من حق هیچ شخصیتی در داستان به خوبی ادا نمی شود. توصیه می کنم بخش «خواب هفت لا» را نخوانید، چون هیچ نکته ای را از دست نمی دهید. فصل «چیزهایی هست که فقط من می دانم» به عنوان آخرین فصل رمان بیهوده ترین فصل کتاب است؛ بیانیه ناقص و سانسور شده سیاسی و ربط دادن بی ربط همه چیز با هم و گنگ ماندن همه گره های رمان. اینجاست که حس می کنی 216 صفحه خواندن کتاب به بطالت گذشته است و احساس غبن می کنید.
رمان نه جا و مکانی را به خوبی ترسیم می کند نه شخصیتی را به خوبی می پردازد و نه تاریخ و زمانی را به روشنی می شناساند و نه مفهوم تازه ای را به تو می آموزاند.
وقتی حرف از روضه زده می شود اول هدف بیان می شود که در اینجا هیچ سخنی از آن نیست. در روضه هم غم و غصه داریم و مظلومیت، و هم حماسه و شور و شعور؛ هم گریه و فغان داریم و هم تکبیر و هم ما رایت الا جمیلا.
اما روضه نوح که معلوم نیست کیست و چرا به جبهه می رود پوچ است و بی هدف و خالی از معنویت و خدا.
البته نویسنده در گفتگویی که ذکری از آن رفت از منتقدین خود اینگونه یاد می کنند :
«عده‌ای زود قضاوت کردند درباره «روضه نوح» و هیجان زده بودند از این پیش داوری شان که قصدشان این بود تا آن را پیراهن عثمان کنند و به وسیله آن منافع جناحی خود را به پیش ببرند.
اینان غافل از این بودند که دیر یا زود «روضه نوح» را کسانی خواهند خواند و با حیرت خواهند پرسید که به راستی آن همه هجمه علیه کاری در وصف شور و هیجان جوانی برای رساندن خودش به جبهه جنگ از چه بابت صورت گرفته است؟ من در برابر این هجمه ها صبرایوب پیشه کردم و هیچ نگفتم و خوشحال هستم که مخاطب ایرانی با آنچه به تصویر کشیده ام احساس همذات پنداری می‌کند و گواهی می‌دهد که از روزگار رفته بر ما به درستی نوشته ام و از واقعیت جنگ نوشته ام. هیچ واهمه از قضاوت های شتابزده نداشتم که معتقدم اثر می‌تواند از خودش دفاع کند. برخی ها هم گفتند که پا در قلمرو کسانی گذاشته‌ای که درباره ادبیات جنگ، تمامیت خواه هستند.»
در پایان فقط این را می گویم :
جناب محمودی ما کتاب شما را به دقت خوانده ایم و همذاتی در داستان شما نیافتیم.و البته جناحی نیز نداریم که به فکر منافعش باشیم.
پس یک بار دیگر، از نو، حماسه حسینی را بخوانید و بشنوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:27  توسط سید عارف   | 

چون نمی خواستم و نمی توانستم شخصا مطلبی بنویسم فقط این دو مطلب  را برایتان انتخاب کرده ام. داوری و بررسی هر دو با خودتان.

شاید وقتی دیگر مطلبی بنویسم.

سخنان جناب مختارپور در جمع کتابداران اردبیلی به نقل از فارس ( در اکثر سایت ها و خبرگزاری ها منتشر شده است http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13940208001014 : 

عدم حضور نهاد در نمایشگاه تنها به دلیل کمبودهای مالی نیست

دبیرکل نهاد کتابخانه های عمومی کشور، با اشاره به عدم حضور نهاد در بیست و هشتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران تصریح کرد: عدم حضور نهاد تنها به دلیل کمبودهای مالی نیست، اگر بودجه کافی هم داشتیم، در نمایشگاه شرکت نمی کردیم.
وی با اشاره به مستندات و گزارش های موجود از هزینه های حضور نهاد در نمایشگاه کتاب تهران طی سال های 91، 92 و 93 بیان کرد: در شرایطی که من روزانه ایمیل هایی دریافت می کنم مبنی بر اینکه فلان استان حق مهد، حق مسئولیت، اضافه کاری و ... نداده است، در شرایطی که بخش کودک با کمبود منبع مواجه است، و حتی در سال های پیش که کتابدار روستایی آنگونه که من مطلعم 50 هزار تومان حقوق می گرفته است، آیا از نظر اداره سازمانی و علم مدیریت صرف چنین هزینه هایی برای تشریفات معقول است؟ آیا صحیح است در حالی که برخی ناشران کشور به دلیل شمارگان پایین کتاب در آستانه تعطیلی قرار گرفته اند، صدها میلیون، خرج حضور نمایشی نهاد در نمایشگاه شود؟
وی افزود: من هرگز بنای باز کردن بسیاری از مسائل و پاسخگویی به برخی از مطالب را ندارم، اما فقط کافی است به دو نمونه اشاره کنم تا معلوم شود در نهاد چه خبر ها بوده است؛ در سال 92، فقط 30 میلیون تومان خرج بادکنک نهاد برای توزیع در نمایشگاه شد؛ در سال 93، قبل از دوره جدید نهاد، فقط 20 میلیون تومان به مدیران و کارکنان نهاد در نمایشگاه پاداش داده شده است.
وی افزود: بهتر است این بحث پایان یابد و مجبور نشوم تمامی ناگفته ها را بازگو کنم. ترجیح می دهم تمامی این نوع بودجه ها را در راستای خرید کتاب مناسب برای کتابخانه ها هزینه کنم.
تأخیر در اصلاح احکام به منظور بررسی قانون و افزودن تمامی امتیازات ممکن در احکام همکاران نهاد
دبیرکل نهاد کتابخانه های عمومی کشور با تأکید بر ضرورت التزام به انضباط مالی، به برخی از اقدامات انجام شده در این نهاد پرداخت. وی با اشاره به نتایج مثبت مسأله الزام قانونی نیم درصد در آینده ای نزدیک، ادامه داد: روند اصلاح احکام در حال پیگیری است و به راحتی می توانست در نیمه دوم فروردین ماه اتمام پذیرد، طی صحبت بنده با آقای اشراقی، معاون اداری و مالی نهاد، قرار بر این شد که به منظور بررسی قانون و افزودن تمامی امتیازات ممکن در احکام همکاران نهاد، این روند اندکی با تأخیر انجام شود.
وی همچنین از راه اندازی سامانه پیام کوتاه برای اطلاع رسانی درون سازمانی نهاد کتابخانه ها و نیز تشکیل کمیته انتقالات در این سازمان خبر داد.
ادامه این نشست به طرح مسائل و مشکلات کتابداران اختصاص یافت. وضعیت تغییر احکام، وضعیت تدوین چارت سازمانی نهاد کتابخانه ها، کاهش منابع ارسالی به کتابخانه ها، وضعیت تدوین بخشنامه حق عضویت، انتقال نیروی های غیر بومی، طریقه رسمی شدن، نحوه رسیدگی به سوابق بیمه و ... برخی از موضوعات مطرح شده از سوی کتابداران بود.
 
امیدوارم نام نهاد کتابخانه های عمومی کشور، روزی تداعی گر یکی از بهترین نهادها و سازمان ها در ایران باشد

علیرضا مختارپور، در خاتمه سخنان خود ضمن سپاس از حاضرین در نشست، اظهار داشت: امیدوارم با تلاش و دعای شما، امسال، سال خوبی برایمان باشد. توصیه من این است که، تعاملات مثبت را افزایش دهید. چراکه در یک سازمان هر چه تفاهم، ارتباطات مثبت و پرهیز از رقابت های منفی بیشتر صورت پذیرد، سازمان به شرایط مطلوب نزدیک تر خواهد شد. درست است که همه ما ضعف هایی داریم، اما انتقاد اگر با محبت توأم شود، تأثیرگذار تر خواهد بود و سازمان به شرایط مطلوب می رسد. من امیدوارم نام نهاد کتابخانه های عمومی کشور، روزی تداعی گر یکی از بهترین نهادها و سازمان ها در ایران باشد؛ و می دانم که این امر با کمک، تلاش و دعای خیر شما دور از دسترس نخواهد بود.

نوشته جناب اخضریان معاون برنامه ریزی نهاد در زمان آقای واعظی

در پاسخ به اظهارات جناب مختار پور : 

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، «محمدرضا اخضریان کاشانی» از مدیران نهاد کتابخانه‌ها در دوران دبیرکلی «منصور واعظی» پیرامون سخنان هفته گذشته علیرضا مختارپور دبیرکل نهاد کتابخانه ها که گفته بود: «من هرگز بنای باز کردن بسیاری از مسائل و پاسخگویی به برخی از مطالب را ندارم، اما فقط کافی است به دو نمونه اشاره کنم تا معلوم شود در نهاد چه خبر ها بوده است؛ در سال 92، فقط 30 میلیون تومان خرج بادکنک نهاد برای توزیع در نمایشگاه شد؛ در سال 93، قبل از دوره جدید نهاد، فقط 20 میلیون تومان به مدیران و کارکنان نهاد در نمایشگاه پاداش داده شده است.» توضیحاتی داد.( متن این برنامه را اینجابخوانید).

اخضریان اینگونه نوشته است؛

چند پرسش از دبیرکل محترم نهاد کتابخانه های عمومی کشور

در یکی از کتاب های آموزش مدیریت نوشته بود: آقای الف به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای الف بد جوری به دردسر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای الف به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود: «همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»

آقای الف یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

مدتی بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای الف بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: «تغییر ساختار بده و از برنامه های پیش رو سخن بگو.»

آقای الف به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای الف به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد.

پیغام این بود: «سه پاکت نامه آماده کن.»

قریب به یکسال از حضور دبیرکل محترم کنونی نهاد کتابخانه های عمومی کشور در این منصب می گذرد و آنچه بیش از هر چیز رخ می نماید انجام سخنرانی ها و نامه نگاری‌های متعدد همراه با اتهام زنی‌های مکرر نسبت به مدیران پیش از خود به ویژه یک دوره خاص زمانی و بیان مطالب نیازمند بررسی و پاسخ و ارائه بحث های دامنه دار اما بدون بیان مقدمه و موخره در سایه امنیت ناشی از عدم پرسشگری رسانه ها و فرو رفتن در لاک امنیتی آن بوده است.

بر حسب تجربه تاریخی حاصل عملکرد مدیران انتظار می رفت این بیانات و عبارات که بخشی برای سیاه نمایی از وضعیت مدیریتی پیش از خود و بخشی نیز برای نزدیکی با گفتمان غالب دولت حاکم و همنوایی با مدیران بالاتر ایراد می گردد روبه کاهش گذاشته و کار عملی در حوزه مربوط پس از چند ماه آغاز گردد که این تصور در خصوص این نهاد -به تعبیر رهبر معظم انقلاب- «صد در صد فرهنگی» محقق نشد و با وجود گذشت یکسال از دوره مدیریتی تیم کنونی و گرایش غالب مدیران دولت یازدهم به امور جاری حوزه مربوط با نگاه برنامه محور و آینده‌نگر روند اتهام زنی ها همچنان ادامه دارد.

از سوی دیگر رویکرد صبر و سکوت ناشی از باور و اعتقاد به لزوم حمایت از عناصر جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی که مدیریت کنونی و تیم وابسته را نیز شامل می شود منجر به سکوت رسانه‌ای عناصر مدیریتی گذشته در برابر اتهامات بی اساس مطرح شده و حمل آنها بر بی تدبیری و کج سلیقگی و آماده شدن تیم حاضر برای ارائه برنامه ای جامع برای آینده سه هزار کتابخانه عمومی گردیده است که به نظر می رسد با کژتابی نتایج در ذهن ایشان، سکوت در برابر آنها حربه ای برای فرار از مسوولیت ها شده است.

با توجه به اینکه هر گفتمان و ادبیات ذیل آن باید بر بستر اعتماد نسبت به درک مخاطبان و قائل شدن حداقلی از شعور انسانی برای آنان باشد و مخاطبان این بیانات یکی از فرهیخته ترین اقشار جامعه یعنی کتابداران می باشد لذا امتداد اتهام زنی در فرایندی که مهمترین ارکان نهاد کتابخانه ها تعطیل و رو به زوال نهاده و روزمرگی بر اجزای آن مستولی گردیده و کمترین افق روشنی برای تحقق اهداف رسمی و غیررسمی این نهاد فرهنگی دیده نمی شود این نکته را عیان می سازد که نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور درگیر در مصائبی است که برون رفت از آنها در توان تیم کنونی نبوده و اتهام زنی و گفتار درمانی و نامه درمانی مهمترین سازوکارهای فرافکنی تلقی می شود.

مشکلاتی همچون نداشتن برنامه، نداشتن جسارت، کمبود بودجه ، نبود همکاران با انگیزه در سطوح عالی ، نبود روحیه خود انتقادی، دست و پا زدن در تعارف میان اعتقادات قلبی و التزام به ساختارهای دولتی،حاکمیت و تقدم بخشیدن روحیه و مدیران اقتصادی بر ارکان تصمیم گیری در نهاد صددرصد فرهنگی، تقدم بخشی به مردانی برای تمام فصول به جای مردان انقلابی، فرافکنی مشکلات به سوی اتهامات بی اساس، لجبازی مدیریتی به جای بهره گیری از تجارب موفق و ناموفق است که در نهایت به اتخاذ موضع پرسشگری به جای پاسخگویی منجر گردیده است.

از جمله این فرافکنی ها و پرسشگری های وارونه ادعاهای متعدد در حوزه نمایشگاه بین المللی و عدم حضور این نهاد پس از چندین سال حضور موفق است که ناشی از کمبود بودجه و نبود انگیزه و البته علاقه به تحریم نمایشگاه همانند برخی سازمان ها و مراکز همگراست که به جای بیان واقعیت با تعابیری اغراق آمیز و با حذف مقدمات و موخرات در جمع های گوناگون ایراد می گردد و از صرف هزینه های چند صد میلیونی در یک دوره تا خرید بیست میلیون بادکنک و ...سخن به میان می آید.

جهت استحضار عرض شود که فارغ از صحت و سقم ادعای هزینه شدن چنین مبالغی که خود جای بحث فراوان داشته و نیازمند حضور دو طرف گفتگوست، باید گفت که برای یک مدیر در سطح ملی سخن گفتن از ارقام بدون بیان اهداف و برنامه های اجرا شده لجبازی مدیریتی و عدم عمق نگرشی است. مثل اینکه مدعی شویم نهاد هر ماه چندین میلیارد خرج پرسنل خود می کند بدون اینکه اعلام کنیم تعداد کارکنان آن چند نفر و میزان برنامه های آن چقدر است. یا با بزرگنمایی برخی اعداد صرف آنها را مبهم و بی دلیل تلقی کنیم که روشن است مغالطه ای بیش نخواهد بود.

انتظار می رفت با ملاحظه تقوا و یا دست کم آزادگی زمانی که از اعلام اغراق آمیز و بزرگنمایی صرف دهها میلیون در نمایشگاه های گذشته کتاب سخن می گویید از مجموع هزینه های انجام شده در نمایشگاه برای نهاد شامل هزینه های خرید کتاب های چاپ اول برای کار گروه های انتخاب کتاب، سفر بخش قابل توجهی ازکتابداران برای بازدید از نمایشگاه جهت آشنایی با جریان نشر کشور، تبلیغ مطالعه و فرهنگ سازی در خصوص آن، ارائه سیرهای مطالعاتی متنوع، ثبت نام رایگان در کتابخانه های کشور، مذاکره با ناشران، برگزاری دهها نشست تخصصی در حوزه کتابخانه های عمومی، پیوند میان عناصر اصلی مدیریت مطالعه در استان ها و شهرستان ها شامل ائمه محترم جمعه، استانداران ، فرمانداران ، شهرداران ، نیکوکاران و...کشور و دهها برنامه توسعه کتابخانه و کتابخوانی اشاره ای به میان آورید تا مخاطبان تان گمان نبرند این دهها میلیون هزینه شده به جیب افرادی رفته است که کمتر کسی در سلامت نفس و پاکدستی شان تردید داشته است و بدانید ممکن است در آینده از شما بپرسند هزینه های چند ده میلیونی که گذشتگان برای نمایشگاه کتاب هزینه کردند شما کجا هزینه کردید؟   

اکنون به عنوان یک برادر دینی و با هدف تذکر که قطعا برای مومنان مفید است درخواست دارم به جای پرداختن به اتهامات تکراری و یکسویه که پیش از این بطلان آنها به تایید نهادهای بازرسی و حسابرسی نظام رسیده و فرافکنی از ناکامی های ممتد یکساله در پیشبرد مطالبات روشن مقام معظم رهیری در عرصه کتاب و کتابخوانی لطفا به چند سوال مشخص در حیطه وظایف خود پاسخ دهید و وقت و انرژی خود و همکاران را صرف ارتقای مطالعه و تحقق مطالباتی نمایید که در کلام امام مان منجلی است، مطالباتی چون این موارد که:

برای تحقق مطالبات مشخص مقام معظم رهبری و تجدید مطلع در عرصه کتابخوانی چه اقداماتی در برنامه دارید؟
*برنامه 1404 نهاد که برای هر شهر و کتابخانه برنامه مشخص کرده بود چه وضعی دارد؟
*برای اجرای تنها مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص مطالعه مفید چه برنامه هایی داشته اید؟
*برای اصلاح سبک گذران وقت جامعه به سود مطالعه چه کرده اید؟
*در خصوص گزینش و عرضه و کتاب مناسب با روح پاک جامعه چه کرده اید؟
*برای ارتقای روحیه‌ کتابخوانى در جامعه چه کرده اید؟
*طی یکسال اخیر چند عنوان و جلد کتاب خریده اید؟
*چند دوره آموزشی ضمن خدمت برای کتابداران برگزار کرده اید؟
*چند نشریه برای کتابخانه ها فرستاده اید؟
*بابت این یکسال چقدر هزینه کرده اید؟
*به متراژ فضای مطالعه چقدر اضافه شده؟
*بودجه نهاد را چه میزان افزایش داده اید؟
*چه درصدی از بودجه نهاد صرف ارتقای کتابخوانی و مطالعه و چه میزان صرف نیروی انسانی می شود؟
*دهها میلیارد بودجه ای که در گذشته برای خرید کتاب های به قول شما بی مخاطب و اقدامات به ادعای شما بی نتیجه هزینه می‌شد امروز خرج چه اموری می گردد؟
*به کتابداران تان چه میزان پاداش داده اید؟
*درصد رشد حقوق و مزایای مدیران ستادی تان چقدر بوده است؟
*در سال گذشته نهاد هزینه چند خودرو اعم از خودروهای با مالکیت نهاد یا تسهیلات *برای خرید خودرو توسط مدیران پرداخت نموده است؟
*کتابخوانی در کشور چه میزان رشد داشته است؟
*چند کتاب در حوزه کتابداری منتشر یا حمایت کرده اید؟
*چند پژوهش و رساله و پایان نامه در حوزه کتابخانه های عمومی را حمایت کرده اید؟
*چند مقاله را نمایه سازی کرده اید؟
*چند تن از مدیران ستادی و استانی تان  رشته کتابداری خوانده اند؟
*برای کتابخوانی کودکان و نوجوانان چه کرده اید؟
*برای افزایش گرایش پدر‌ها و مادر‌ها به کتابخوانی و مراجعه به کتابخانه ها چه کرده اید؟
*برای عضویت درصد بیشتری از جمعیت ایران در کتابخانه‌های عمومی چه کرده اید؟
*در زمینه ارائه سیرهای مطالعاتی مفید برای اقشار مختلف چه اقداماتی داشته اید؟
*جهت تدوین و اجرای طرح های کتابخوانی برای بانوان بویژه زنان خانه دار چه کرده اید؟
*برای رشد و گسترش مطالعه در بین خردسالان کمتر از 4 سال چه اقداماتی داشته اید؟
*اقدامات شما برای مطالعه گروه‌های خاص (سالمندان، نابینایان، ناشنوایان، معلولین جسمی و ذهنی و...) چه مواردی بوده است؟
*برای ایجاد و توسعه کتابخانه مجازی برای زبان فارسی چه کرده اید؟
*برای مخاطبان مختلف در گروه های سنی، جنسیتی، مذهبی، و... چه برنامه هایی داشته اید؟
*برای راه‌اندازی و مدیریت مناسب کتابخانه‌های سیار چه کرده اید؟
*برنامه های مشوق کتابخوانی شما چه بوده است؟
*برای معرفی و تبلیغ کتاب‌های مفید به جامعه چه کرده اید؟
*برای تشویق خیرین کتابخانه‌ساز چه برنامه هایی داشته اید؟
*برای محرومیت زدایی از مناطق محروم در امر کتاب خوانی چه اقداماتی داشته اید؟

به نظر می رسد پرداختن به این پرسش ها هم از سوی نهاد کتابخانه ها و هم خبرنگاران و رسانه های محترم ممکن است در ارتقا و تعالی کتابخوانی و البته همدلی و همزبانی بیشتر مردم و مسوولان آثار عمیق تر و ماندگارتری داشته باشد. ضمن اینکه پیش از بازشدن پاکت سوم، همه علاقه مندان به نهاد و کتابخوانی منتظر تغییرات ساختاری و برنامه های پیش روی شما خواهند بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:55  توسط سید عارف   |