نوشته های سید عارف علوی
فقط بگویم : 

چاپ اول تا پانزدهم : 44,000

برای مسابقه کتابخوانی کتاب و زندگی از 22 / 11 / 93 : 

چاپ شانزدهم : 50,000 پنجاه هزار نسخه
چاپ هفدهم : 50,000 پنجاه هزار نسخه

آماده برای چاپ هیجدهم 4 / 12 / 93  : 50,000 پنجاه هزار نسخه

http://ketabzendegi.ir/multimedia

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت 9:24  توسط سید عارف   | 

 

 

 

 

آه، آه، آه،  آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه، آه،

آه از دست شاه

آه از دست شاه، شاهان قاجار

آه از دست شاه،  رضا قلدر

آه از دست شاه، محمدرضای خبیث

آه از دست شاه، از دست شاه بی شین

آه از دست شاه، از دست آه با شین

آه از دست شاه، از دست محمد کاظم مزینانی.

خدا کند کتاب بعدی جناب مزینانی شاه بی آ و کتاب بعدی شه با آ نباشد.

دیگر برایمان کافی است. هر چه می توانستیم به خرج انقلاب نذر شاه، چه بی شین آن و چه با شینش کردیم.

دیده اید فیلم و سریال می سازیم و چهره منفی فیلم را چنان هنر پیشه قدری انتخاب می کنیم که همه عاشق نقش منفی فیلم می شوند، شده است قصه این مجموعه شاهشین جناب مزینانی.

جشنواره داستان انقلاب هم کتاب گیر نمی آورد و لطف می کند و هر چه جناب مزینانی می نویسد جایزه انقلاب را در مدح شاه را تقدیمشان می کند.

البته در همین آغاز بگویم که کتاب شاه بی شین را روان تر و خوشخوان تر و قوی از آه با شین یافتم و به نظرم قوت کتاب اول از کتاب دوم بیشتر است. هر چند که فضا سازی و تصویر سازی و زحمت کتاب دوم را بیشتر دیدم.

یادداشت اولم که بر کتاب شاه بی شین نوشته شد دوستان زیادی نظر دیگری داشتند و نکاتی را فرمودند که همه این دوستان را به مطالعه مجدد کتاب توصیه کردم ولی باید کتاب آه با شین را نیز مطالعه کنند تا خط فکری ای که هر دو را نوشته است مشخص گردد.

جملات کاملا یک دست و تکراری که منظور نویسنده بوده است در هر دو کتاب به فراوانی دیده می شود.

تلاش نویسنده برای دیده نشدن انقلابی به بزرگی کل عالم که همه جز در این دو کتاب به بزرگی ان را دیده و فهمیده اندو ... بگذریم

برویم سراغ کتاب و به شکل مستند از خود کتاب بهره بگیریم.

ماجرای کتاب دوم یعنی آه با شین چیست؟

ماجرا فرزند نسل پنجم شاهزاده ای قجری به نام ته تغاری است که اتفاقا از همان زمانهای کتاب قبلی شروع می شود ولی به خلاف کتاب قبل که با مرگ و سقط شدن محمد رضای ملعون پایان می پذیرفت، این کتاب با مرگ ته تغاری در امروز جامعه به پایان می رسد. ته تغاری به نوعی نماینده مردم عادی کوچه و بازار است و در نتیجه گیری رمان او را نماد مردم معرفی می کند.

این  کتاب نیز سراسر پیامهای آموزنده ای از تاریخ معاصر ما و امروز ما دارد!!!!!!

خوب است گوشه های از آن را باهم مرور کنیم:

-         در دبیرستان ملی ترقی به او یاد داده بودند که جز زاییدن کارهای مهم دیگری هم از زن ها بر می‌ ‌آید؛ مثل رفتن به پیک نیک، عضویت در پیشاهنگی و کمک به هم نوعان، یاد گرفتن موسیقی و تئاتر و رقص و ورزش، به خصوص ژیمناستیک و شنا، سوار دوچرخه شدن و اجازه دادن به نسیم برای بوسه زدن به گل و گردن و رها کردن زلف ها در باد، عاشق شدن و با صراحت از عشق حرف زدن، و خیلی کارهای دیگرکه به خاطر ازدواج زود هنگام نتوانسته بود تجربه شان کند ....( صفحه 53 )

در جایی در نقد وضعیت بد حجابی زمان شاه و طعنه به دوران شاهان قاجار می گوید:

-         فکر می کرد کآنه سراسر مملکت شده حرم سرای همایونی و حتی از آن بدتر.( صفحه 61 )

در جایی دیگر می گوید:

-         گوش چنین زن هایی ( زن های با حجاب قدیم ) پر بود از قصه نسوانی که به سبب این جور بی عفتی ها تبدیل شده بودند به مارمولک و حتی کلاغ.( صفحه 104 )

ماجرای باغبان پیر و باغ و درختان او یکی از زیباترین و تلخ ترین برش های رمان است که به زیبایی در چند صفحه آمده است( صفح0 142 وبعد از آن )

نکته دیگری که نمی دانم به چه دلیلی ذکر شده است ذکر و یادی از حزب توده در چند جای رمان و بهاییان است. هر چه فکر کردم نویسنده برای چه به این موضوع پرداخته است متوجه نشدم.( صفحه 173 و 174 و ...)

دیده اید در شاهنامه فردوسی که نامش و برخی اشعارش درباره شاهان است و به صراحت شاه نامه نامیده شده است نه بدون شین و غیره ، سراسر حکمت و پند و درس و عبرت و ترویج دین و امید و اعتقاد است ولی در این دو کتاب دقیقا به عکس است یعنی خبری از حکمت و درس و عبرت و ... نیست بماند که تحریف و تعریف و بزرگ داشت شاهان به خصوص دو شاهک پهلوی در آن فراوان است و البته نویسنده به صورت جدی شاهان قاجار را نکوهش کرده است و از عهده نفرت افکنی برای آنان خوب برآمده است. اما برای دو شاه خبیث پهلوی ...

این اصطلاح زیبای ذکر رضا شاه را بخوانید:

-         در خنکای خیابان پهلوی و زیر سایه چنارهای رضا شاهی، قدم می زد و ...... ( صفحه 201 )

سایه چنار های رضا شاهی در خاطرتان باشد که هر وقت از این خیابان گذر کردید به یاد حضرت شاه بیفتید!!!!!!!

خدا را شکر در این کتاب اندکی از بدیهای شاه نه از زبان یک انقلابی مسلمان و حقیقی که از زبان یک منافق لادین بیان شده است!!! ( صفحه 202 و 218 )

و اما شاه بیت مکرر دو کتاب، تعریف از شهبانوی شاهنشاه آریامهر؛ بخوانید:

-         مظهر پاکی و نجابت... مادر سه کودک و یک ملت... همسر پادشاه یگانه کشور شیعه جهان... ملکه ای که بدون او زنبورهای عسل راه کندو را گم می کنند... الهه زیبایی و برکت و آبادانی... نجات دهنده حمام های قدیمی و بناهای باستانی از چنگ بلدوزرها و مقامات زرزرو ... پشتیبان منبت کارها و جاجیم باف ها و تذهیبگران و مینیاتوریست ها و فیلم سازها و نویسندگان و نوازندگان ... یگانه کسی که می تواند اعلی حضرت را مجبور کند تا به فکر اهوها و پلنگ ها و بزمجه های کشور و حتی تمساح های رودخانه سرباز نیز باشد.... یگانه کسی که می تواند مخالفت و اعتراض کند و جان سالم به در ببرد.

و اما در تمام کتاب تنها جایی که سر و کله ای از انقلاب و انقلابیون واقعی و مردم پیدا می شود پس از 277 صفحه از داستان است و آنهم با این تعبیر ؛ ببینید:

-         چون فعلا دور دور شیخ هاست؛ همان ها که در متن زندگی مردم حضور دارند، از لحظه تولد تا مرگ، حتی در محرمانه ترین روابط زناشویی.( صفحه 277 )

و باز هم تعریف از شاه به سبک کتاب قبل و از زبان مادر راوی زندانی انقلابی هشت سال زندان دیده :

-         بیا بیرون تا ببینی چه اتفاقاتی در این مملکت افتاده... چقدر کارخونه و مدرسه و بیمارستان ساخته شده ... بیا بیرون تا ببینی خارجیا چطور جلوی اعلی حضرت کرنش می کنن ... یک تک پا بیا خارج تا ببینی ایرانیا چه ارج و قربی پیدا کرده ن و کلاه نمدیای ایرانی چطور در خیابونای اروپا پرسه می زنن و اسکناس سبز ایرانی خرج می کنن... بیا ببین که در هتل های به درد بخور تهرون یه اتاق خالی هم پیدا نمی شه، چون خارجیا...( صفحه 295 )

در جای دیگری به انقلاب و وقایع آن بدون اشاره به عظمت و اهمیت آن چنین تیکه می پراند:

-         به این فکر کردکه چه ماجراهای ناگوار که در جریان مبارزه اتفاق نیفتاده و همچنان قربانی نمی گیرد و هیچ کس به آن ها توجهی ندارد.( صفحه 333 )

البته جناب مزینانی حق دارند! تاریخ که ننوشته اند رمان نوشته اند و لابد حق دارند که هر جور می خواهند رمانی درباره انقلاب و مردم بنویسند و هر چه را می خواهند بزرگ و کوچک کنند!!!

ولی جای تعجب بسیار است که در این دو رمان جناب مزینانی همه چیز ذکر شده است حتی قوس انحنای کمر مه رویان لحظه های تنهایی شاه، ولی اثری از انقلاب و انقلابی های واقعی و امام و ... نیست. حتی خباثت ها و فساد ها و ظلم های شاه دیده نشده است و یا اگر گفته شده است در چند خط با تمسخر و تحقیر موضوع و مشابه سازی با وضعیت کنونی.

در صفحات پایانی، ته تغاری رمان به تشریح امروز انقلاب و ایران می پردازد، همه یا به دنبال دزدی و بخور  بخور هستند و یا دنبال تعدی و تجاوز به دخترکان معصوم. نسل ها از هم فاصله گرفته است و آرمانها از بین رفته است و اینکه همه ما یا شاه و یا ملکه به دنیا می آییم( حکمت های رمان شاهنامه مزینانی) و همه خراب کاریهای شاهان در واقع کار خود ماست؛ خودتان بخوانید( صفحه 344 و 345 )

البته ایشان دوباره همان تیکه همیشگی کتاب قبل را به مردم می اندازد، و با توجه به تشابهی که در عاقبت کتاب اول بود، عاقبت مردمی که به شاه خودشان رحم نکردند را همان عاقبت شاهشان می داند و نفر اول رمان دوم که همان مردم هستند هم بر روی تخت بیمارستانی با گناهانی شبیه شاه می میرد. بخوانید:

-         من بودم که سی و هفت سال در این کشور پادشاهی کردم. اما این مردم ناسپاس از کشور خودم بیرونم انداختند. و چه آوارگی ها که نکشیدم و سرانجام با سرطان خون، روی یک تخت فلزی سرد، در یکی از بیمارستانهای قاهره مردم. ( صفحه 348 )

در نتیجه گیریهای حکیمانه رمان از زبان تنها انقلابی رمان چنین نتیجه گیری می کند:

-         فرق ما با موریانه این است که ما فقط تخریب می کنیم، اما موریانه حداقل لانه ای برای خودشان می سازند... ( صفحه 349 )

 حتما نمی خواهید بگویید که این مطالب عاقبت یک منافق است. در این رمان تنها انقلابی و مظهر انقلاب همین ته تغاری رنج کشیده است. اتفاقا ایراد ما این است که چرا هیچ شخصیت به درد بخوری که نماد تفکر امام در مقابل این منافق یا در مقابل تفکر شاه باشد وجود ندارد. شاید عزیز نویسنده خواسته به ما بفهماند که همه از همین قماش هستند و خیلی فرقی با هم ندارند وگرنه ذکری از آنها هم می شد.

کار ما یعنی کار ما انقلابی ها فقط تخریب است و الان حتی نتوانسته ایم خانه خود ایران را هم  بسازیم، به عکس موریانه ها که لااقل برای خودشان خانه ای می سازند ولی دیگران را تخریب می کنند. به عبارتی ما از موریانه هم بدتریم.

این انقلابی داستان، ازدواج هم که می کند با دختر درجه داری ازدواج می کند که پدرش را خودش ترور کرده است و می خواهد با این کار جبران کار اشتباهش را در کشتن بی گناهی، که شکنجه گر شاه است کرده باشد!!!

عاقبت همه در این داستان که عاقبت امروز ماست نیز جالب است :

مادر ته تغاری که در خارج می میرد و به آتش می سپارنش و پسرش که معتاد و بی کار در حال طلاق از زنش است، زنش که تنها و بی کس است و تنها آدمی که عاقبت به خیر شده است یک زندانی قاتل است که با نامردی زن فاحشه توبه کارش را خفه کرده است و به جبهه رفته است و شهید شده است.

اینها؛ همه تصورات ما و برگرفته از نوشته جناب مزینانی بود و خدا کند همه اشتباه و نادرست باشد و ما کج سلیقه و خشک و نافهم و خشکه مقدس؛ و خدا کند کتاب بعدی جناب مزینانی در باب انقلاب باشد، در باب امام باشد، در باب 9 دی باشد و ما آن را به صد زبان ترجمه کنیم و جایزه جلال و داستان انقلاب به آن بدهیم.

خدا کند جناب مزینانی دیگر در مورد هیچ شاهی کتاب ننویسد.

 

 


برچسب‌ها: یادداشتی, کتاب, آه با شین, شاه, 9 دی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 15:2  توسط سید عارف   | 

بسمه تعالی‏ 

إنا للَّه و إنا إلیه راجعون‏ 
به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می‏رسانم مؤلف کتاب «آیات شیطانی» که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ و منتشر شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن، محکوم به اعدام می‏باشند. از مسلمانان غیور می‏خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس در این راه کشته شود، شهید است ان شاء اللَّه. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. 
و السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. 
روح اللَّه الموسوی الخمینی‏ 

امام خمینی- مدّ ظلّه- فرمودند:
 سلمان رشدی اگر توبه کند و زاهد زمان هم گردد، بر هر مسلمان واجب است با جان و مال تمامی همّ خود را به کار گیرد تا او را به دَرک واصل گرداند.  
حضرت امام اضافه کردند:
اگر غیر مسلمانی از مکان او مطلع گردد و قدرت این را داشته باشد تا سریعتر از مسلمانان او را اعدام کند، بر مسلمانان واجب است آنچه را که در قبال این عمل می‏خواهد به عنوان جایزه و یا مزد عمل به او بپردازند.

و اما اصل موضوع 

واقعیت ماجرای فرانسه چیست؟

 

شارلی اِبدو ( Charlie Hebdo) به معنای «هفته‌نامه شارلی»، مجلهٔ فکاهی  چپ‌گرای   فرانسوی  است که چهارشنبه‌ها منتشر می‌شود. درونمایه این مجله لحنی هتاک و غیر اخلاقی دارد و از نظر محتوای انتشار به شدت ضد مذهب است. نگارشهای این مجله شامل نقد و تمسخرکاتولیک فرانسه، یهودیت در فرانسه، اسلام در فرانسه، سیاست و حتی فرهنگ عامه فرانسه می‌شود. در سپتامبر ۲۰۱۲ انتشارکاریکاتورهایی با موضوع پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در این مجله باعث تظاهراتی علیه این مجله و تظاهرات ضدفرانسوی در برخی کشورهای اسلامی شد.

 برای اولین بار ماه نوامبر سال 2011به این مجله حمله و دفتر مجله آتش زده شد!! چرا؟ آن زمان در اعتراض به انتشار کاریکاتوری از حضرت محمد ، عده‌ای از مسلمان اقدام به انفجار و آتش زدن محل دفتر این نشریه کردند! در اولین روز بازگشایی مجدد دفتر پس از آتش سوزی، سردبیر نشریه اقدام به انتشار کاریکاتوری موهن نمود. در تصویر مذکور یکی از کارکنان نشریه در حال «همجنس گرایی مردانه» با یک مسلمان دیده میشد و در قسمت بالای تصویر به کنایه نوشته شده بود: «عشق برتر از نفرت است»!

بعد از گذشت ماهها در روز چهاشنبه ۱۹ سپتامبر 2012، نشریه مذکور مجددا اقدام به انتشار کاریکاتورهای جدیدی از حضرت محمد صلی الله علیه و آله  که شارلی هبدو از آن با نام «موحمت» نام میبرد، نموده است. به نظر می‌رسد این اقدام در واکنش به اعتراض‌های خشونت بار هفته اخیر مسلمانان در چندین کشور جهان به ساخت فیلمی با نام «بی گناهی مسلمانان» انجام میگیرد که در نتیجه آن بیش از ۳۰ تن از جمله سفیر آمریکا در لیبی کشته شدند! کاریکاتورهای جدید که از دفعات قبلی به مراتب بحث برانگیزتر و احتمالا تحریک آمیزتر هستند، حضرت محمد صلی الله علیه و آله پیامبر اسلام را در حال ایفای نقش در یک فیلم پورنو نشان میدهند. در این کاریکاتور موحمت دیده میشود که خطاب به کارگردان فیلم میگوید «به .... ( با عرض پوزش حذف کرده ام ) من علاقه داری؟» / در قسمت راست تصویر هم اعتراض یک مسلمان مسلح به انتشار فیلم مذکور دیده میشود!

در کاریکاتوری دیگر در شماره جدید این نشریه، حضرت محمد صلی الله علیه و آله  به شکل فردی علیل دیده میشود که توسط یک یهودی ارتدوکس بر روی ویلچر هل داده میشود. این کاریکاتور با داشتن عبارت «2 Intouchables» در قسمت بالای تصویر تداعی کننده یک فیلم مشهور فرانسوی با همین نام میباشد که در آن خدمتکاری سیاه پوست از فردی سفید پوست و البته بسیار ثروتمند که پس از تصادف از کار افتاده و ناتوان شده است، پرستاری میکند.

ناشر این مجله هتاک استفان شاربونیه میباشد. او به خبرگزاری‌ها گفته است که این کاریکاتورها در صفحه نخست چاپ نشده‌اند و کسی که از کنار گیشه روزنامه فروشی رد میشود آنها را نمی‌بیند. این کاریکاتورها در داخل نشریه قرار دارند و هرکسی که احساس میکند با دیدن این تصاویر ممکن است آزرده خاطر شود میتواند نشریه را خریداری نکند و کاریکاتورها را نبیند!

نخست وزیر فرانسه در سخنانی اشاره کرده است که، اگر مسلمانان احساس میکنند که کاری غیر قانونی صورت گرفته است، میتوانند به دادگاه شکایت کنند و کار را به شکل متمدنانه!!! پیش ببرند وگرنه چماق به دست گرفتن و به خیابانها ریختن و آتش زدن دفاتر و یا کشتن مخالفان و منتقدان!!!! اسلام عملی مذبوحانه است و با معیارهای انسان نوین ناسازگار نیست.

چنین کارهایی تنها موجب وهن بیشتر مسلمانان و اسلام شده و نتیجه عکس برای آنها به همراه خواهد داشت. مسلمانانی که به کشورهای پیشرفته مثل فرانسه مهاجرت کرده‌اند باید خود را با معیارهای متمدنانه حاکم بر این کشورها وفق بدهند و قانون را مبنای کار و عمل خود قرار دهند، یا اینکه کشور را ترک بگویند و به پاکستان، مصر یا جاهای دیگر که از آنجا آمده‌اند، برگردند! 

 

این مقدمه را آوردم که بگویم خیلی بی رگ و بی خیال شده ایم .

اولا هیچ واکنشی نداشته ایم . تلویزیون خودمان جوری تبلیغ می کند که گویی القاعده یا داعش به غلط به نشریه حمله کرده است. چرا محکوم بکنیم . چرا شک بکنیم  هر کس بوده است اگر با نیت قتل توهین کننده به پیامبر اعظم این اقدام را نموده است درود خدا و رسولش به او.

امام در ماجرای سلمان رشدی چنین فرموده است : 

از مسلمانان غیور می‏خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس در این راه کشته شود، شهید است ان شاء اللَّه.

 

درود بر شهیدان راه خدا

به پیامبر ما کمال توهین ها را کرده اند و علاوه بر نوشته مکتوب همچون رمان سلمان رشدی تصاویر زشتی را از پیامبر رحمت در تیراژ های میلیونی منتشر کرده اند و تازه دستگاه مثلا دیلماسی ما خشنونت را محکوم می کند.

آقای ظریف و روحانی اگر عکس خودشان و پدرشان را به همین شکل در دهات های علی آباد کتول منتشر می کردند صد برابر این موضع می گرفتند و الان فرد خطاکار به اشد مجازات رسیده بود.

دریغ که امکان و قدرتی نداریم تا دست اندر کاران مجله شارلی ابدو را از روی زمین محو کنیم ولی آرزوی آن را داریم که بر اساس فتوای حضرت امام خمینی ما نیز در شمار مجریان این حکم باشیم.

البته کاملا واضح است که صهیونیست جهانی حامی این حرکت هاست. وقتی نتانیاهوی صهیونیست از کاری حمایت کند باید دانست که کثیف ترین کار روی زمین است. و او در صف اول حمایت از این نشریه بود.

مرگ بر شارلی ابدو و همه کسانی که به پیامبر اعظم اهانت کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 16:11  توسط سید عارف   | 

 

 

محمد کاظم مزینانی نویسنده کتاب، متولد سال 1342 در شهر دامغان و فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شهید بهشتی است. از سال 1363 تا 1374 در روزنامه‌های کیهان و همشهری فعالیت روزنامه‌نگاری داشته که این فعالیت‌ها تا به امروز هم به صورت پراکنده در نشریات ادبی تداوم داشته است. در بخش تالیف کتاب هم اغلب آثار وی در حوزه شعر کودک و نوجوان است که تعداد آنها به بیش از 20 عنوان می‌رسد.

در حوزه ادبیات داستانی این نویسنده کتاب‌های متعددی را برای گروه سنی کودک و نوجوان به چاپ سپرده که از میان آنها می‌توان به «ماه در گهواره»، «پسری که تنها بود»،«رازهای زندگی یک کلاغ» و «پاییز در قطار» اشاره کرد. در بخش داستان بزرگسال، رمان «شاه بی‌شین» اولین تجربه این نویسنده در این حوزه محسوب می‌شود که پیش از انتشار در نخستین جشنواره داستان انقلاب برگزیده شد و پس از بازنویسی نهایی در سال 1389 چاپ اول آن توسط انتشارات سوره مهر در تهران چاپ و منتشر شد که در ادامه بارها تجدید چاپ شد. 

 او در مورد نگاهش در رمان شاه بی شین می گوید: ««من کسی بودم که در سربازی جیره شاه را به نشانه اعتراض کوبیدم به زمین، من کسی بودم که سنگ برداشتم و به شیشه بانکی که می توانست به مردم وام مسکن بدهد، پرتاب کردم و آن را شکستم، با این حال شما در زمان نگارش رمان باید صادقانه عمل کنید و شخصیت هایتان را باورپذیر خلق کنید!!!!!

من سعی کردم موقعیت تراژیک شاه را توصیف کنم این آه را هم شاه کشیده است و من آن را در دهان او نگذاشته ام، این رمان فرصتی بود که صدای شاه هم شنیده شود!!!!!

 ما، متولدین دهه ی چهل، به تعبیری با انقلاب به بلوغ رسیدیم و با جنگ، بزرگ شدیم و به دوران بزرگ سالی پا گذاشتیم. به همین خاطر، با این سوژه غریبه نبودم و برای نوشتن در باره ی آن، نیازی به تصمیم و فکر اولیه نداشتم. کافی بود تصمیم بگیرم از دوران کودکی و نوجوانی ام بنویسم، خود به خود، تبدیل می شد به واگویی دوران پیش و پس از انقلاب. از طرف دیگر، به هر حال باید تکلیف خود و نسل خودم را با این موضوع روشن می کردم. یعنی در قالب یک فرم داستانی، لحظات و برهه های زیست شده ی زندگی خود و هم نسلان ام را روایت می کردم تا خوانندگان، به ویژه نسل جوان، دریابند که ما در چه دوره ای زندگی می کردیم، رویاها و آرزوهای ما چه بوده و چه به سر این رویاها آمده است؟ در این مسیر، باید تکلیفم را با کسی که هر روز در صف صبحگاهی مدرسه، به جانش دعا می کردیم، روشن می کردم. باید می فهمیدم که شاهنشاه آریامهر، کی بوده و چه خصوصیاتی داشته و چگونه روزش را به شب می رسانده است؟ باید می فهمیدم این مردی که مبارزین در زندان هایش شکنجه می شده اند، خودش از چه چیزهایی زجر می کشیده و شکنجه می دیده است؟ باید می فهمیدم این شخص خورشیدآستان، از چه چیزهایی لذت می برده و کیفور می شده است؟ این که فقط بگوییم شاه، آدم ظالم و بدی بوده کافی نیست. این نگاه صفر و صدی، ممکن است به درد انقلاب کردن بخورد، اما اصلا برای نوشتن رمان مناسب نیست... .این فکر و دغدغه ها، باعث شد که دست به نوشتن این رمان ببرم و به تعبیری، به کشف دوباره ی درون خودم و اندرونی شاه، بپردازم. »»

تذکر:قبل از هر چیز مراتب احترام و ادب و علاقه خود را به آثار ارزشی سوره مهر اعلام می دارم و هدفم از این نوشته را صرفا تذکر به جهت اصلاح که مورد منفعت برای مومنین است اعلام می دارم. 

وقتی این نوشته و تلقی و نگاه نویسنده را در مورد شاه و انقلاب دیدم نمی خواستم چیزی بنویسم ، فقط تعجب کردم که این کتاب چگونه برگزیده کتاب داستان انقلاب شده است و چگونه سوره مهر آن را چاپ کرده است.

همانگونه که شاید بدانید رمان شاه بی شین شرح زندگی محمدرضا پهلوی از ابتدای زندگی تا پایان مرگ اوست.

اینکه اصلا چه ضرورتی داشت ما داستان زندگی شاه را بیان کنیم شاید اختلاف سلیقه ما و ایشان باشد ولی اینکه ایشان از سیاه و سفید نبودن شاه سخن به میان آورده اند گویی خودشان را حق فرض کرده اند و شاه دوستان را سفید اندیش و انقلابیون را سیاه اندیش.

آیا شاه سیاه بود و یا سیاه نمایانده شد؟ آیا تصویری که امام به ما شناساند و آنچه که عملکرد و جهت گیری او بود سفید و سالم بود و یا سیاه ؟

با خودم فکر می کردم اگر این کتاب در جشنواره ای در حمایت از شاه ایران در خارج از کشور شرکت می کرد شاید می توانست جوایزی را دریافت کند و یا حتی برگزیده نخست آن باشد.

 هیچ شرفی از نوشتن رمان برای شاهی ظالم و ضد مردمی برای جناب مزینانی احساس نمی کنم حتی اگر تصویر زشت و ظالمانه شاه را به درستی به تصویر می کشاند بماند که در سرتاسر اگر  تصویری مثبت از شاه ارائه نشده است تصویری چندان منفی هم ارائه نشده است.

در چند رمان خارجی شبیه به هم که نویسنده های زبردستی آنها را نوشته اند و  هر کدام به گونه ای به زندگی روسپیان پرداخته اند چنان با زبردستی به شرح زندگی یک روسپی و کارهای او پرداخته اند که هر خواننده ای در پایان مطالعه کتاب از ته دل خطاب به روسپی خطاکار می گوید: طفلکی. ای کاش عاقبتش این نمی شد و تصویری کاملا مثبت از آن خطاکار در ذهن او نقش می بندد.

متاسفانه هنر جناب مزینانی دقیقا در همین راه مصروف گشته است.

پایان کتاب؛ شناختن شاهی است که طفلکی همیشه خدا مریض بود و مردمش قدرش را ندانستند و به او فرصت ندادند و به خاطر خطاهایی کوچک کشورشان را  نابود کردند و شاهشان را آواره کردند و این شاه مظلوم نیز بی کس و تنها به یاد وطن و سرزمین و مردمش در غربت مرد.

آیا تصویر واقعی از شاه این است ؟

آیا شاه فرصت جبران نداشت؟

آیا شاه مقصر اصلی همه فسادها و فحشاهای مملکت نبود ؟

آیا ظلم های بسیار او و خانواده اش دروغ است؟

آیا می توان از جناب مزینانی پذیرفت که جزییات واقعی معاشقه های شاه با دخترکان زیبا رو را بیان کند ولی از ظلم و خیانت های شاه به راحتی بگذرد و حتی اشاره ای هم به آنها نکند. 

بیایید گوشه هایی از کتاب را با هم مرور کنیم:

نویسنده در تعریف رضا قلدر در صفحه 29 کتاب علاوه بر تعریف های فراوان دیگر می نویسد:

« از تیزبینی اش همین بس که حتی افتادن برگی در جنگل، از نگاهش دور نمی ماند و چنان در ذهنش نقش می بندد که سالها بعد حتی شکل و رنگ آن برگ را هم به خاطر می آورد. خصلتی که باعث می شود کمتر فریب دیگران را بخورد... وای به حال سربازی که در صف رژه یا هنگام سان دیدن، بند پوتینش را خوب گره نزده باشد! وای به حال کسی که موضوعی را از او بپوشاند و یا وارونه جلوه دهد! هیچ کس جرئت نمی کند به او دروغ بگوید و خودش هم از دروغ گفتن و دروغ شنیدن بیزار است و اصلا رواج دروغ گویی را هم از جمله گناهان پادشاهان الدنگ قاجار می داند که رسما از دروغ گویی کیفور می شده اند... »

یا در جایی دیگر (صفحه41 ) در تایید خوبی های رضا شاه قلدر می گوید:

« اخلاق و روحیات پدرت به مرور عوض شده و دیگر در کارهایش از کسی مشورت نمی گیرد و تحمل شنیدن صدای مخالف را ندارد. مگر می شود در یک کشور عقب افتاده این همه تغییرات به وجود بیاید و هیچ صدای مخالفی بلند نشود؟ ....»

یعنی رضا قلدر که از روز اول با زور و کشتار سر کار آمده است و با همه سر جنگ دارد و اسلام و دین مردم را نابود می کند کم کم و آنهم در پیری است که اخلاقش عوض می شود و البته همین طور تعریف و تمجید ها ادامه دارد و آدم تعجب می کند که گویی مدرس و امثال او را کسی دیگری کشته است و رضا قلدر هیچ نقشی در آن نداشته است.  

اما آنکه در کتاب بسیار مردمی، خوب، باوفا، فرهنگی، سخت کوش و .... است فرح مظلوم است که تا می شده است او را تبلیغ و ترویج کرده است و تا جا داشته از او تعریف و تمجید کرده است.شهبانویی اهورایی و فداکار و به فکر مردم و تحصیل کرده و ....

در جایی ( صفحه 116 ) در حمایت از کارهای شاه چنین می گوید:

« زنان کشور، که حتی حق حرف زدن ندارند، حق رای دادن پیدا می کنند و....»

به نظر شما یک جوان و نوجوان از این جمله چه برداشتی می نماید و چه تصویری از زمان شاه و اقدامات او  پیدا می کند؟

در بخش های متعددی به سخت کوشی شاه اشاره می کند و خدمات بسیار او را شماره می کند و در یکی از آنها می گوید:

« در این سی و شش سال لحظه ای بیکار نبوده ای .... »

در اوج انقلاب و پس از سخنان شاه به مردم که می گوید پیام انقلاب شما را شنیدم این چنین شاه را خطاب می کند:

« تو ( شاه) راست می گویی اما حالا این مردم هستند که صدایت را نمی شنوند، لحظه ای به حرف هایت فکر نمی کنند و حتی برایت دل نمی سوزانندو.... » ( صفحه 270 )

از هر چه بگذریم از این جمله جناب مزینانی که از قول پدر انقلابی راوی است نمی توان گذشت که اتفاقا  هیچ ربطی به شاه هم ندارد  و دقیقا به انقلاب مربوط است وجفای در حق انقلاب است.خودتان در صفحه 341 بخوانید:

...این سفر، بزرگ ترین فایده ای که برای او ( پدر انقلابی راوی ) داشته، این بوده که فهمیده در یک زمان نمی توان هم بنا بود و هم انقلابی! البته این حرف را سالها بعد به من می گوید؛ در یکی از نامه هایی که از جبهه جنگ برایم می فرستد. 

 با خودم گفتم شاید همه برداشت های تو غلط است و منظور جناب مزینانی منفی افعالی است که استفاده کرده است و مثلا اینجا گفته نمی توان هم بنا بود و هم انقلابی یعنی می توان و سایر جمله های کتاب.

شاید اگر همه جمله های لطیف کتاب در حمایت از شاه و نشان دادن روحی لطیف و عاشقانه برای شاه را عکس در نظر بگیریم کمی کتاب به واقعیت خود نزدیک شود ولی ......

به این جملات که نویسنده از زبان شاه گفته است دقت کنید و خودتان قضاوت کنید:

« یک پادشاه هر چقدر هم که تصمیم های غلط بگیرد ، خطاهایش از اشتباهات یک ملت که خانمان سوزتر نیست؟ اصلا چرا باید مردم به خیابان ها می ریختند و برای تصحیح اشتباهات من دست به انقلاب می زدند؟ آیا امکان نداشت برای سرنگونی من هزینه ای چنین گزاف پرداخت نمی کردند ؟ آیا عاقلانه تر نبود که فرصتی دوباره به من می دادند؟....آیا این در به دری ها و مصائب و حقارت ها که من و خانواده ام می کشیم ، تصویری از آینده مردم این آب و خاک نیست؟ »

به نظر من حتی خود شاه هم نمی توانست این چنین اقدام ملت را زیر سئوال ببرد و انقلابشان را بیهوده و بی ثمر جلوه بدهد و  آینده ملت را نتیجه عملشان با شاهشان نشان بدهد و ....

از کنار این جملات با طنز و شوخی نمی توان گذشت و نویسنده هیچ تلاشی برای پاسخ گفتن به این مطالب موهن که خودش از زبان شاه گفته است نمی کند. آن همه عمل کثیف و رذیلانه شاه را خطا می شمرد و قابل گذشت و مردم را گناه کار می داند و غیر قابل گذشت!!!!

وای خدای من، مذهبی بودن شاه!!!!!

اینجا دیگر نویسنده غوغا می کند. فرض بگیرید یک جوان یا نوجوان  که اصلا در زمان شاه نبوده و شاه را نمی شناسد این جمله را بخواند :

« ( شاه خطاب به پسرش ) : با هرچه شوخی می کنی با خدا شوخی نکن، مگر وضع ما را نمی بینی؟

کمتر کسی باور می کند که تو اعتقادات مذهبی داشته باشی. این هم یکی از آن انگ هایی است که مخالفان به تو وارد آورده اند؛ مثل خیلی از ادعاهای دیگر و ....» ( صفحه 360)

به نظرم اینجا دیگر نویسنده تعارف را کنار گذاشته است و بی تعارف هم به انقلاب و نظام  متلک انداخته است و هم همه شعار و شعور مردم را بیهوده دانسته است :

« چنان مرگ تو ( شاه )  را فریاد می زنند که گویی با مردنت دنیا گلستان می شود و هیچ طفلی گرسنه نمی ماند و کسی به خاطر افکارش به زندان نمی رود.به گونه ای مرگت را آرزو می کنند که گویی پس از مرگ تو، دیگر نه زندانی وجود خواهد داشت و نه یک زندانی. » ( صفحه 370 ) 

مطالعه کتاب را که به پایان بردم تا چند روز هاج و واج مانده بودم که نکند من اشتباه فهمیده ام و بالاخره وظیفه خود دانستم که نظرم را بنویسم و بگویم که کتاب را کتابی جذاب و خواندنی و منحرف کننده در حمایت از شاه و ارائه چهره ای از شاهی کمی خطاکار و مظلوم  و به نوعی حق به جانب می دانم و آن را برای خواندن نوجوانان و جوانان بی اطلاع از واقعیت های  ظلم و جور شاه خائن، مناسب نمی دانم. 


برچسب‌ها: شاه, مزینانی, انقلاب, عشق, ظلم
+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 8:56  توسط سید عارف   | 

 

 

در خبرها گفته شد که در پیاده روی و زیارت اربعین حداکثر دو میلیون نفر از ایران شرکت داشته اند و مابقی زائران از زائران عراقی و دیگر کشورها  بوده اند.

اما آیا فقط دو میلیون ایرانی عاشق حضور در این مراسم بودند. آیا از میان 77 میلیون ایرانی فقط 2 میلیون نفر عاشق این زیارت بودند. 

به نظر هر فرد آشنا با روحیات مردم ایران پاسخ منفی این سئوالات کاملا واضح است.

اگر سیاست مشخص و واحدی برای حضور مردم در مراسم اربعین وجود داشته باشد و تسهیلات حداقلی برای عبور از مرز با هزینه شخصی خود مردم وجود داشته باشد ( تاکید می کنم هزینه های شخصی مردمی) می توان با جرات گفت که تعداد ایرانی های شرکت کننده در این مراسم کمتر از بیست میلیون نفر نخواهد بود.

راحت ترین شرایط برای حضور واقعی عاشقان ایرانی اباعبدالله در اربعین حسینی اجازه ورود وسایل نقلیه ایرانی به عراق است و صرفا تمهید پارکینگ های بزرگ با حداقل امکانات در نزدیکی نجف و یا کربلا.

بماند که این اقدام چه تاثیر مثبتی بر درآمد مردم عراق خواهد داشت.

درآمد حاصل از تامین سوخت وسایل نقلیه ،پارکینگ ، اسکان، خرید، غذا و ... به اقتصاد مردم عراق کمک بسیاری خواهد کرد و آشفتگی فعلی تامین وسیله نقلیه را نیز برطرف خواهد نمود و نیازی به استفاده گسترده از ظرفیت های عمومی داخل ایران نخواهد بود، چیزی که در این چند روزه شاهد آن بوده ایم و دولت برای جابه جایی زائران مجبور به استفاده از اتوبوس های شهری و بین شهری شده است.

البته می توان در گام اول از وسایل نقلیه بیش از 10 نفر گنجایش استفاده نمود و کم کم اجازه ورود به ماشین های سواری شخصی داد.

اگر برای بیست میلیون ایرانی برنامه ریزی شود و هر وسیله نقلیه میانگین 10 نفر گنجایش داشته باشد دو میلیون وسیله نقلیه وارد عراق خواهد شد که با احتساب 4 مرز فعلی در هر مرز پانصد هزار وسیله نقلیه عبور خواهند کرد و اگر این وسایل نقیله ظرف مدت 10 روز عبور کنند روزانه پنجاه هزار وسیله نقلیه عبور خواهد کرد.

با توجه به تاثیر و اهمیت مراسم اربعین و ارادت مردم ایران به سرور و سالار شهیدان ضروری است از هم اکنون تمهیدات لازم برای این منظور اندیشیده شود.

همچنین بخش وسیعی از مسیر مرز تا نجف نیاز به ایجاد تکیه ها یا موکب دارد که می تواند با ایجاد بستر لازم از ظرفیت های مردمی برای آن استفاده نمود.

نصب تابلو از مرز های چهارگانه تا شهر های نجف یا کربلا و شرایط فرهنگی مناسب از ابتدای مرز عراق ضروری است.نباید همه امکانات تبلیغی و پذیرایی از زائران صرفا متمرکز در مسیر کربلا تا نجف باشد.

فرصت های حضور مردم در مرزها و فواصل آن که گاه ساعتها وقت زائران را به خود اختصاص می دهد نیاز به استفاده مطلوب دارد.البته این مهم کاری نیست که از دولت ها ساخته باشد و لازم است که هیات ها و گروههای مذهبی و موسسات فرهنگی  نسبت به برنامه ریزی آن اقدام نمایند.

اربعین حسینی، عاشورای حسینی و نیمه شعبان و سایر مناسبت های حضور میلیونی شیعه و سنی گرداگرد حرم حسینی ظرفیتی استثنایی است که به طور قطع دشمن نسبت به آن حساسیت داشته و سعی در کم تاثیری آن خواهد نمود هرچند نخواهد توانست. ان شاء الله

آری ارتش بیست میلیونی روح خدا خمینی بزرگ آماده حضوری حسینی است.

درود و رحمت خدا بر امام خمینی و شهیدان راهش که راه حسین را به ما شناساندند.


برچسب‌ها: اربعین, زیارت, ایران, حسین, بیست میلیون
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 19:39  توسط سید عارف   | 

 

 

 

کتاب عباس دست طلا کتابی است ساده و روان و توصیف مردانی از جنس مردان کار و تلاش و بازار و میدان شوش و خراسان.

با همان لحن و لهجه خودشان،  البته خانم محبوبه معراجی پور تلاش کرده است تا کتاب را به متن نوشتاری نزدیک کند ولی همچنان لحن و گفتار ویژه حاج عباسعلی باقری تعمیر کار زبر دست جبهه ها و پدر شهید حسین باقری در آن موج می زند.

کتاب در 272 صفحه به شرح زندگی عباسعلی شاگرد و ذکر خاطرات او از پدر و مادرش و تا دوران انقلاب و جنگ و بیان خاطرات عباس فابریک پرداخته است.

صداقت و بی ملاحظگی کتاب نقطه قوت کتاب است. او از ترس از رفتن به جبهه با شجاعت صحبت می کند و اینکه نمی خواسته است شهید شود، می خواسته است کار کند. 

او از حسین پسر شهیدش می گوید پسرش که حتی 15 ساله هم نشد و شهید شد :

« از زمانی که پایش به جبهه ها باز شد رفتارش هم تغییر کرده و کارهای عجیب و غریب زیادی می کند که من و مادرش حیرت زده می مانیم! زمانی که تهران هستم و توی فامیل جشن و عروسی برگزار می شود ، نمی آید. نمی دانم چرا؟ با دور و بری ها چندان دم خور نیست؟! کتاب می خواند. وقتی هم که قرآن می خواند، گریه می کند. یک بار گفتم که آخر قرآن خواندن گریه دارد؟!سکوت کرد و حرفی نزد.انگار نامحرم شده باشم و ... » 175

وقتی با بی تابی برای تحویل گرفتن جنازه نوجوانش می رود :

« پیرمردی  کنارم می نشیند:

برای پسرت آمده ای؟

از ته گلو پاسخ می دهم: بله پدر جان! گفتند شهید شده.

می گوید: پسر اول من هم شهید شده.

تسلیت می دهم و می پرسم: توی همین جنازه هاست؟

پاسخ می دهد: نه سه ماه پیش او را دفن کردیم. برای پسر دومم آمده ام! او هم شهید شده. پسر سومم هم زخمی شده و الان روی تخت بیمارستان خوابیده!

اشک های روانش را که روی گونه هایش می بینم، غم خودم را فراموش می کنم با این حال دلداریم می دهد و می گوید : بی تابی نکن داداش و... » 195

مقام معظم رهبری در جلسه ای با اشاره به این کتاب فرموده اند:
«این کاری که اخیراً شروع شده که از شماها با این جزئیات و ریزه‌کاری‌ها خاطرات می‌گیرند، این هم کار خیلی خوبی است. ما دو جلد از این کتاب‌های شما را خواندیم، یکی  کتاب آقای بنایی را خواندم یکی هم کتاب این آقای حاج عباس دست طلا را که مفصل و با جزئیات [گفته] خواندم. خیلی خوب بود انصافاً؛ مخصوصاً کتاب ایشان؛ هم مطلب در آن زیاد بود، هم آثار صفا و صداقت در آن کاملاً محسوس بود و انسان می‌دید. خداوند ان‌شاءالله فرزند شهید ایشان را با پیغمبر محشور کند و خودشان را هم محفوظ بدارد.» (۱۳۹۲/۱۱/۰۱)


کتاب را به همه علاقمندان به حوزه کتابهای دفاع مقدس پیشنهاد می کنم و البته جا دارد که همه تعمیر کار ها و همه کسانی که به نوعی در ساخت و ساز و تعمیر و ... مشغول هستند کتاب را بخوانند.

کتاب توسط نشر فاتحان منشر شده است و از همه فروشگاههای کتاب کشور قابل خریداری است

درود و رحمت خدا بر شهیدان راه خدا و همه کسانی که در راه زنده نگه داشتن یاد شهیدان تلاش می کنند.

 


برچسب‌ها: عباس دست طلا, عباس فابریک, شهید, نشر فاتحان, کتاب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 16:11  توسط سید عارف   | 

 

خوب است که نویسنده کتاب را از زبان خودش بشناسیم که در بخش معرفی وبلاگش آورده است: 

« اسفند 1355 در محله‌ی ششم بهمنِ کرمانشاه به دنیا آمدم و همان‌جا بزرگ شدم. دکترای دندانپزشکی را سال 1379 از دانشکده‌ی دندانپزشکی تبریز گرفتم. دو مجموعه‌داستان منتشر کرده‌ام: "آویشن قشنگ نیست" و "قناری‌باز". "آویشن..." برنده‌ی جایزه‌ی مجموعه داستانِ اولِ "هوشنگ گلشیری" است و به چاپِ پنجم رسیده است. چاپِ دومِ "قناری‌باز" هم با ماجرای لغوِ امتیازِ نشر چشمه فعلن قابل انتشار نیست. از پاییز 1389 در کانادا زندگی می‌کنم با همسرم و دخترم ری‌را. این‌جا هم همان کار را می‌کنم؛ زندگی، نوشتن و دندانپزشکی.»

و در مطلبی دیگر در وبلاگشان به نوعی دیگر خودشان را معرفی نموده اند:

« و اما پژمان. پژمان باعثِ هدایتِ من از ژول‌ورن به ادبیاتِ جدی‌تر شد. من و پژمان هر روز از میدانِ نفتِ کرمانشاه به محله‌ی چقاگلان و دبیرستان‌مان پیاده می‌رفتیم. او که کتابِ "سه تفنگدار" را از برادرِ دانشجوی پزشکی‌اش قرض کرده بود هر روز فصلی از آن را برای من تعریف می‌کرد و من برای این‌که کم نیاورم به "ژان کریستف" هشت جلدیِ کتابخانه‌ی پدرم دستبرد زدم. سهمِ روزانه‌ی من سه تفنگدار بود و سهمِ روزانه‌ی پژمان ژان کریستف. من بعدها هیچ وقت از الکساندر دوما کتابی نخواندم اما شرط می‌بندم پژمان ژان کریستف هنوز یادش هست چون من بهتر از او داستان تعریف می‌کردم! پژمان هر فصلِ سه تفنگدار را در ده جلسه کش می‌داد و من هر جلدِ ژان کریستف را در یک جلسه خلاصه می‌کردم. یک‌باره نفهمیدیم چه شد که صادق هدایت و صادق چوبک و شعرهای شاملو و بعد در سال‌های بعد دولت‌آبادی، براهنی و خیلی‌های دیگر به گفت و گوهای دو و چندنفره‌ی ما راه یافت...

ادبیاتِ جدیِ ایران این روزها وضعیتِ بدی دارد اما من دلیلِ آن را ادبیاتِ عامه‌پسند نمی‌دانم. خواننده‌ی ادبیاتِ جدی به اندازه‌ی کافی برای زنده نگه‌داشتن ادبیاتِ جدی وجود دارد اما حتم دارم سانسور اولین عاملی است که باعثِ قهرِ خواننده‌ها شده است. سانسور چون آفتی مهلک ادبیات جدی ایران را خشک کرده است اما دلیل نمی‌شود که ما فراموش کنیم "رفتار کتاب‌خوانی" را به بچه‌های خود یاد بدهیم. سانسور همیشه در ایران کم و بیش وجود داشته است اما کتاب‌خوانی حتا در خیابانی که میدانِ نفت را به چقاگلان وصل می‌کند زنده است و نفس می‌کشد. »

داستان کتاب ، ماجرای دو دسته آدم است که جعفر مزنگی سردسته آنهاست و یک دسته آدم بی شعور و احمق و دهاتی و حسود و دنبال هوای نفس هستند که انقلاب می کنند و پاسدار و فرمانده می شوند و مکرر با همت و خرازی مقایسه می شوند که یعنی همه مثل هم هستند و دسته دیگر منافقین هستند و نماینده آنها  دختری است که با یک برخورد متعصبانه برادرش منافق می شود و اینها در مرصاد به هم تلاقی می کنند. 

همان جور که می بینید نویسنده کتاب از لحاظ سنی در سنینی نبوده است که جنگ را دیده باشد و اگر چیزی درک کرده باشد در رابطه با موشک باران  شهرها بوده است و در آخرین واقعه کتاب یعنی عملیات مرصاد در سال 1367 حداکثر یازده ساله بوده است.

انقلاب را اصلا ندیده است و اصولا منافقین را نمی شناسد و از رزمندگان مخلص دفاع مقدس تصویر واضحی در زندگی واقعی خود ندارد. در زمینه دفاع مقدس و شناخت از منافقین مثل کسی است که در مورد ایران حرفهایی از رسانه ها شنیده است و بخواهد در مورد ایران سفرنامه بنویسد.

البته به نظر می رسد ماجرا از این هم پیچیده تر است .

ناشر این کتاب و ناشران کتابهای قبلی نویسنده همه در مخالفت با  نظام  و تمسخر ارزش ها سابقه دار هستند.

نویسنده پزشک داستان دل خیلی پری از انقلاب و دفاع مقدس دارد ولی نخواسته است که گرفتار ممیزی شود و در بخش بخش داستان هر جا توانسته است ضربه ای وارد کرده است. البته ممکن است گرفتار ممیزی هم شده باشد ولی برای فرار از آن جملات را به گونه ای چیده است که هم مجوز بگیرد و هم ضربه اش را بزند.

کتاب در خوشبینانه ترین حالت خود از سر جهالت و ناراحتی و عصبانیت نوشته شده است. هرچند شواهد بسیاری وجود دارد که نویسنده عامدا در پی تخریب و تحریف انقلاب و دفاع مقدس و تطهیر منافقین است. 

به این بخش توجه کنید که یک انقلابی را چگونه تصویر می کند :

« یکباره جعفر به یاد سینما افتاد.به یاد گنج قارون و علی بی غم و آواز ایرج و فروزان. یادش افتاد که چقدر به ظهوری و وحدت حسادت می کرده وقتی لپ خودشان را می چسباندند به لپ دخترهای بی حجاب خوشگل و ماچشان می کردند. »

این تصویر یک انقلابی است که البته او را بی شعور و عقده ای و دوستدار فساد و فحشا و انقلابی گریش را بر اساس حسادت نسبت به دختر بازی افراد فاسد نشان می دهد.

در صفحه 16 با توصیف نهایت بی شعوری انقلابی ها ، آنها را تخریب کنندگان جنگل برای خودکفایی نشان می دهد.

برخلاف انچه در دفاع مقدس مکرر شنیده ایم کشتن بی دلیل اسرا را عادی نشان می دهد و فرماندهان بسیج همتراز همت و باکری را افرادی قاتل و سنگدل معرفی می کند. 85

در جایی دیگر کشته شدن زن و مرد بی دفاع را در جنگ شهرها با نهایت تحقیر و توهین توصیف می کند 92

در تصویر سازی مردم ایران زنان را افرادی بی حجاب و مردان را یک مشت مشروب خور معرفی می کند که همگی رنگ عوض کرده اند و الان انقلابی شده اند ولی همچنان بر همان مسیر هستند.  94

در همین راستا مردان در پشت جبهه فقط یک کار می کنند مشروب خوردن و ورق بازی و گوش کردن به رادیو لندن126 

در جایی دیگر از شب عملیات از زبان رزمنده ها به شب نحس یاد می کند.146

یا جایی دیگر برای اینکه اثبات کند که کارها در جبهه بی نظم و بی برنامه بوده است از محالفت برخی فرماندهان یاد می کند که نمی خواهند نیروهایشان را ببرند جلوی گلوله و بی دلیل به کشتن بدهند.146

یا در یک مکالمه مسخره بسیجی ها با هم ، علت دعوا بر سر پیشانی بند یامهدی را هم نامی آن با نام پسرش یاد می کند و بعد از آن هم همان فرد شهید می شود و ذکری از آن به میان نمی آید که مهدی نام آخرین امام ماست.147

یا در جای دیگری رزمندگان را افرادی معرفی می کند که برای فرار از مدرسه و درس جبهه را پر می کنند و بر روی مین غلت می زنند. 161

اسامی محلی  را  به نام زمان شاهی آن به کار می برد مثلا اسلام آباد را مکرر شاه آباد می گوید جالب این است که اسلام آباد وقتی تغییر نام یافته است که نویسنده دو ساله بوده است و نامی که هنوز هم در زبان قدیمی ها بیشتر گفته می شود نام هارون آباد است و نه شاه آباد ولی گویا تعلق نویسنده به اعلی حضرت زیاد بوده است که خواسته است بیشتر از ایشان یاد کند و از اسلام دل خوشی نداشته است. 217 

از حضرت روح الله درجایی به عکس خمینی یاد می کند و کمترین احترامی را قائل نمی شود 223

در جنگ مرصاد مکرر بسیجی ها و فرماندهان را افرادی تصویر می کند که به دنبال تجاوز به دختران منافق و حتی جنازه های آنها هستندو آن را مکرر بیان می کند و فرض اصلی می داند. 229،240،245،256

 کتاب را کتابی ضد انقلاب و ضد دفاع مقدس و فاقد ارزش و محتوای تاریخی و تحریف مسلم آن می دانم .

آرزو می کنم که نویسنده با حقد و بغض علیه نظام و ارزشها و دفاع مقدس آن را ننوشته باشد و صرفا از سر جهالت باشد هرچند همانگونه که گفتم بسیار بعید به نظر می رسد.

برای مسئولینی که به چنین کتاب سخیف و تحریف شده ای مجوز داده اند متاسفم و آن را از زمره کتابهایی می دانم که خواندنش جز خسارت چیزی ندارد و خواندنش را برای خاص و عام کتابخوان مضر میدانم.  

 

 

 


برچسب‌ها: کتاب, مجوز, ممیزی, منافقین, همت
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:29  توسط سید عارف   | 

 

 

سیاست رسانه ای ما برای مذاکرات همانی است که امریکایی ها می خواهند 

مسئولینی که خیال می کنند توافق می شود، خیلی خوش خیال هستند. با همه پیام هایی که به طرف مقابل داده اند که اگر ما موفق نشوییم یکی مثل احمدی نژاد سر کار می اید. از ما حمایت کنید .

وای برما جملاتی شبیه بند اول ترکمنچای : به رسمیت شناختن شاه ایران و.....
مطمئن باشید آمریکا پایش را از روی گلوی ایران مستقل بر نمی دارد.

مثل گداها به ما پول می دهد که هم حمایت دولت را از خودش داشته باشد و هم مردم را با خودش مهربان کند.

آمریکایی می خواهد به مردم بگوید که من به فکر شما هستم و علی رغم سرسختی رهبرتان به شما کمک می کنم که نمیرید و مشکل از اسلام و رهبری شماست 

متاسفانه خوب در چنگ آمریکایی ها هستیم و نافهم های سیاست خارجیمان هم ذوق زده نشست و برخاست با نا مسلمان های لامذهب شده اند 
آمریکا نیاز دارد که ژست کنار ایران را داشته باشد و مطمئنا همین فضای تمدید ادامه خواهد داشت 
وای به حال مسئولینی که مردم را شرطی مذاکره با شیطان کرده اند و صدا و سیمای خودمان نیز به کمکشان امده است.

دوستی گفت می خواهم خانه بخرم می گویند بعد از مذاکرات.

یعنی همه چیز را با مذاکره با شیطان گره زده اند. 
راستی سیاست خبری صدا و سیمای ما در مذاکرات تا کنون چه بوده است 
اعزام خبرنگار و منتظر ایستادن دم در مذاکرات و لغز های نجف زاده تا ببینیم چه می شود ؟
خیلی مسخره است شبکه های دیگر می دانند دارند چه می کنند آنوقت صدا و سمای ما و مجلس خبر ندارند باید چه بشودو چه موضعی مناسب است.

شیطان به کنار ایران بودن نیاز دارد ما به کمکش امده ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 17:8  توسط سید عارف   | 

 

 

 

 مریم پنج ساله بود که کلمه حرامزاده، برای اولین بار به گوشش خورد.

این اولین جمله رمان هزار خورشید تابان خالد حسینی است 

هزار خورشیدتابان دومین رمان خالد حسینی، نویسنده افغان است که به زبان انگلیسینوشته شده‌است . این رمان در سال 2007 برای دست کم سه هفته پرفروش‌ترین رمان آمریکای  شد.خالد حسینی این کتاب خود را به دو فرزندش هریس و فرح  و تمامی زنان افغانستان اهدا کرده‌است.

هزار خورشید تابان نام دومین کتابی است از نویسنده مشهور افغان که بعد از انتشار کتاب بادبادک باز منتشر شد که بافروش بسیار بالایی مواجه شد.

نام این کتاب به گفته نویسنده از این شعر صائب است:

حساب مه جبینان لب بامش که میداند؟   دو صد خورشیدرو افتاده در هر پای دیوارش

این کتاب در ایران با عناوینی چون «هزار خورشید درخشان» و «هزار خورشید تابان» ترجمه و منتشر شده‌است. این کتاب که داستانی را در فاصله زمانی ٥٠ ساله (از ١٩٦٠ تا ٢٠٠٣) روایت می کند، داستان دو زن افغان به نام های مریم و لیلاست که با وجود اختلاف بسیار زیاد، دست سرنوشت آنها را برای مدتی همخانه می کند.

 این کتاب به نسبت کتاب بادبادک باز ایشان ضعیف تر به نظر می رسد. در زمینه درگیر کردن احساسات مخاطب بسیار تاثیر گذار و در گیر کننده است و مخاطب را با سرنوشت شخصیت های داستان همراه می سازد .

کتاب خیلی سیاسی تر و عینی تر و تاریخی تر و دقیق تر از بادبادک باز است، به شکلی که اسم همه گروههای جهادی را نیز  بیان کرده است و نسبت به همه گروه های جهادی منتقد و بلکه مخالف بوده است.

به نظر من نویسنده خیلی متمایل به  امریکاست و او را منجی می داند و البته بسیار از طالبان متنفر است چیزی که در بادبادک باز هم، به نهایت وجود داشت.

 از میانه رمان احساس بهتری به خواننده دست می دهد و داستان روان تر و تاثیر گذار تر شده است.

در توصیف بسیار کوتاهی یادی از مشهد و امام رضا می کند که متاسفانه بسیار اندک و بی تاثیر است.

نگاه او به زن افغانی بسیار منفی است و تصویری بسیار زشت اما قابل ترحم از زن افغانی نشان می دهد. او زن های افغانی را یا زناکار و یا زنا زاده و یا ترسو و روانی تصویر کرده است و هیچ زن افغانی موثر و مثبتی در رمان دیده نمی شود. ( شروع رمان با زنا زاده بوده که در بالا امده است ) 

در زمینه آزار دهی و کش دادن آزار و اذیت و محوری بودن آن در داستان به بلندی های بادگیر شباهت یافته است و در  همراه کردن و حق دادن به یک خلاف کار ، بسیار به مادام کاملیا نزدیک شده است.

همراهی کردن خشونت ها با مظاهر اسلامی طوری بیان شده است  که گویی مقصر همه مشکلات اسلام است.

 کتاب را برای نوجوانان توصیه نمی کنم ولی برای اهل فن و رمان خوان های حرفه ای، کاری است که نباید از آن گذشت ولی توصیه می کنم که آن را قبل از بادبادک باز بخوانند.

 بخش از کتاب که مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد:

عزیزه وحشت کرده بود.

صدای گریه ی یکریز عزیزه را شنید .

زمان را دید که با دست های یغور یغور و کبره بسته اش عزیزه را گرفت 

دید او را آرام گرفتند

بعد با تندی و سپس با زور ازش جدا کردند 

دید در حالی که زمان او را شتابان به گوشه ای می برد، عزیزه توی بغلش دست و پا می زد، 

جیغ عزیزه را می شنید ، چنان جیغ می زد که گویی داشت از روی کره زمین کنده می شد...

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: خالد حسینی, بادبادک باز, مادام کاملیا, بلندی های بادگیر, افغانستان
+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 19:12  توسط سید عارف   | 
 

سلسله مسابقات بزرگ کتاب و زندگی :

کتاب من زنده ام اولین کتاب از کتابهای مسابقه است.

قیمت کتاب 8500 تومان یعنی قیمت پشت جلد کتاب  60 درصد کمتر از قیمت اصلی  کتاب است و از روش های زیر امکان تهیه کتاب وجود دارد:

  1. مراجعه به کلیه کتابفروشی‌ها و فروشگاههای محصولات فرهنگی سطح کشور
  2. پیامکی: ارسال عدد 1 به سامانه پیامکی 10001661
  3. سایت: مراجعه به سایت ketabzendegi.ir
  4. تماس با شماره تلفن 63487
  5. تهیه کتاب‌الکترونیکی (E-book) از طریق نرم افزارهای کتاب خوان تلفن همراه (لیست موجود در سایت جشنواره)
  6. مراجعه به دفاتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها،دفاتر انجمن اسلامی دانش آموزان سراسر کشور واحدهای امور فرهنگی دانشگاهها و دفاتر فرهنگ در دانشگاه آزاد اسلامی، مراکز امور فرهنگی شهرها، دفاتر فرهنگی سازمانها و ...
  7. جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت مسابقه مراجعه نمایید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 17:9  توسط سید عارف   |